هفتِ نامرد
به بچهها گفتیم وساطت کنند، آسهایت را اینقدر پشت سر ما نزنی...
به بچهها گفتیم وساطت کنند، آسهایت را اینقدر پشت سر ما نزنی...
نوشت این را حسین at 11:40 PM 6 comments
اینها بخشهایی از نامهی اصغر فرهادی است به نمیدانم چه کسی. کاملش را اینجا ببینید.
"...خود را طبيب فرهنگي ميدانيد كه وظيفهتان سنجش عيار سلامت غذايي است كه اهل فرهنگ به خورد مردم ميدهند، مدرك طبابتتان را كي و از كجا گرفتهايد؟ چه كسي اين فرض را براي شما به يقين رسانده كه هر اثر فرهنگي و هنرياي يك غذاست كه بايد قبل از اينكه مردم بخورند، شما سلامت آن را مهر بزنيد. چرا ميانديشيد مردم تنها مصرفكنندهاند، مصرفكننده صرف و شما بايد غذايي را كه ميپسنديد دهانشان بگذاريد، چرا ميانديشيد هنگامي كه به تماشاي اثري ميروند مغز خود را بيرون جا ميگذارند؛ اين مردمي كه براي تماشاي اين آثار ميروند، جمعي غير از آن مردم فهيم و باشعور و شريفند كه در سخنرانيها از آنها دم ميزنيد؟
...از ديون بنياد فارابي گفتهايد، آمار را بيرون بكشيد، اين همه فيلم سفارشي كه شما و هممسلكانتان ميسازيد از كجا تامين بودجه ميشود، براي بيتالمال دل سوزاندهايد سريالهاي ميلياردي را كه خوديها ميسازند، پولش لابد از جيب شما دلسوختهگان ميآيد! حرفهاي بديهي ميزنيد، لااقل از كارنامههايمان پيداست كه كجا ايستادهايم، كارنامه اندك من و كارنامه پربار شما واضح است، من و شما در دو نقطه كاملا متفاوت ايستادهايم، نه من توقع دارم روزي روزگاري شما با معيارهايي كه من بدان معتقدم فيلم بسازيد و نه منطقا شما بايد اين توقع را داشته باشيد. من رسما اعلام ميكنم و پيش از اين داستانها در كانون مركزي كارگردانان هم علنا گفتهام روزي كه فيلمنامهاي يا فيلمي منطبق بر متر و معيارهاي سينمايي شما ساختم، حلواي ختم حرفهايم را خيرات كنند.
آقايان؛ با اين اقتدار و شكوه كجايتان به لرزه ميافتد كه اينچنين هراسناكيد، آن هم با چند فيلم كه باب ذائقهتان نيست، فيلمهايي كه با رعايت تمام ضوابط و قواعد مجوز ساخت دريافت كردهاند. لااقل به امضاي همكارانتان پاي برگهاي پروانه ساخت احترام بگذاريد، مگر اداره نظارت و ارزشيابي متولي امر نظارت نيست، اين نظارت جديد از كجا ميآيد؟"
نوشت این را حسین at 11:35 PM 4 comments
احمد بورقانی یادآور و یکی از ارکان همان معدود روزهای خوب است. یک بار با حمید داشتیم حرف اصلاحطلبها را میزدیم، به اولین اسمی که رسیدیم همین احمد بورقانی بود. اینجا برای آدمهای بزرگی مثل او کم بود... حیف...
این وقتهای بهمن چرا اینطوری است؟
نوشت این را حسین at 1:19 AM 2 comments
چه یواش ببینی چه تند، یک روز به قسمت آخرش میرسی. میخواهم از همین شش دوستِ دوستداشتنی بگویم. حالا نمیدانم برای وقتهای دَر رفتن باید چه چیزی دید. همین چند دقیقه پیش که قسمت آخرش تمام شد، یاد همهی وقتهایی افتادم که خسته پای این کامپیوتر مینشستم و بعد از بیست و چند دقیقه یک جور دیگر از پایش بلند میشدم. یا آن وقتهایی که جمع بیست دقیقهها از دو سه ساعت هم بیشتر میشد. شماهایی که از همان قسمت اول دیدهاید، میفهمید که چه میگویم.
یک سری آدم که پَرتات میکنند توی خنده و بیخیالی. با دیوانهبازیهایشان، با چرند گفتنهایشان، با date های بیسروتهشان، با سختیهای زندگی، با غمها و شادیهایشان، با نوستالژیشان و با Central Perk. و هر روز با هر اتفاقی یاد فلان قسمت میافتی که یک اتفاق مشابه برای اینها پیش آمده بود. سعی میکنی که یکیشان را بیشتر دوست داشته باشی و ببینی که نمیشود. ببینی که وسط این همه فرقی که یک آدم با فرهنگ و زندگی آمریکایی (آن هم از نوع اغراق شدهاش) با تو دارد، چهقدر شباهت هست بین آدمها.
و هیچ کدام از اینهایی که بالاتر گفتم آنقدرها هم مهم نیست. مهم شاید این باشد که داری خودت را (یا بهتر بگویم یک دورهای از زندگی خودت را) میبینی. دوستهایی که همیشه دور هماند و هر حرف هر کدامشان تو را یاد یکی از دوستانت میاندازد. یاد خندهها و گریههای دوستان خودت، یاد همیشه بودنشان، یاد داد زدنها و ناراحت شدنهایشان. یاد گریهها و خندهها و دیوانهبازیهایشان. یادِ آن خانهی خالی ِ قسمت آخر.
پن1: سر هرمس مارانا قبلا در این باره خیلی چیز نوشته بود. ( مثلا اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) فقط اشکالش این است که در پستهای مختلف پراکنده است. نوشتهها اینقدر خوب هست که این را نخوانید و آن را بخوانید. (اگر تنبلیتان میآید همهاش را بخوانید، "فرندز" را توی صفحههایش search کنید.
پن2: کلمهها خیلی وقت است که نمیآیند. شاید باید یک وقت دیگری راجع به اینها میگفتم.
نوشت این را حسین at 12:17 AM 2 comments
این نوح یک چیزهایی نوشته راجع به برنامهی نود پریشب که به نظرم بهترین نود همهی این سالها بوده، اگر ندیدیدش هم میتوانید از اینجا ببینید. حرفهایش را اکثرا بقیه گفتهاند. فقط خواستم بگویم یک جایی داشت این برنامه، حوالی آخرش، بعد از اینکه سخنگوی سازمان کم آورد، برگشت و گفت (نقل به مضمون): شما (صفایی فراهانی) با دو تا مربی به توافق رسیدید که یکیشان فساد اخلاقی داشت..... صفایی هم همانجا حرفش را قطع کرد که بگو چه کسی بوده... طرف هم چیزی نداشت بگوید، گفت خبرش را به سازمان دادهاند که کسی فساد اخلاقی داشته....
این جملهها آشنا نبود؟
پن بیربط به نوشته: ...در نقش آب توبه، آق بهمن
نوشت این را حسین at 4:27 PM 0 comments
آدم همينطوري نميداند که دور و بر ِ شب يلدا چه بايد بگويد، البته الان مدتهاست که حرفی برای گفتن ندارم. ولي خوب است که بهانه بدهند دستت که بيا و يک کمي حرف بزن. نیوشا گفته که به سبک پارسال دوباره اعتراف کنم. با اینکه اعتراف دست اولِ قابل گفتنی ندارم، نمیشود حرفش را دید و رد شد. تشکر میکنم که دعوت کرد. اول بگویم که قبل از اینکه اعترافات خودش را بخوانم، عبارت "اعتراف میکنم ..." را که آن بالا دیدم بیاختیار یاد آن جملهی فیلم "گاهی به آسمان نگاه کن" افتادم. همان که میگوید: "باید اعتراف کنم، من نیز گاهی به آسمان نگاه کردهام، دزدانه..." و بعد که اعترافاتش را خواندم دیدم که چهقدر با این جملهها همخوانی داشت که توی آن فیلم هم اعترافش دربارهی چشم و نگاه بود و این هم از نگاه حرف زده است.
آدم بعضی وقتها که از این اعترافها میکند که "آره، عاشق یکی بودم که نگفتمش هیچ"، همیشه لم هم نداده است، راحت هم نمیگوید. این خواننده است که راحت میخواندش. یک اشکالی که اعتراف دارد این است که وقتی یک سال بعد نوشتهات را خواندی ممکن است خودت خندهات بگیرد از اعترافاتت و من اعتراف میکنم که از خواندن اعترافات پارسالم خندهام گرفت. حالا اگر سال دیگر آمدم و اینها را خواندم شاید خندهام بگیرد دوباره... ما آدمهای معمولی چه اعترافی میتوانیم بکنیم که مهم باشد؟ اگر مهمترین راز زندگیمان را هم گفتیم، تهش از اینکه شجاعت گفتنش را داشتیم تعجب میکنند، نه از خود اعتراف... به نظر من هم اعتراف باید از آنها باشد که "فردا رویت نشود توی چشم بعضیها نگاه کنی" از این اعترافها هم دارم دو سه تایی که نمیگویمش، دلیلش هم این پایین.
اعتراف میکنم که برای من تصویرم از خودم مهمتر است، یعنی آن تصویری که تو از من توی ذهنت داری برایم مهمتر است تا آن چیزی که واقعا هستم. کار اعتراف هم معمولا خراب کردن همین تصویر است، پس الان منتظر چیز عجیب و غریب نباش. بین جمعی که حرف درست و حسابی میزنند و جمعی که چرت و پرت میگویند و میخندند، دومی را ترجیح میدهم. بعضی وقتها به بعضی چیزهای بعضی آدمها حسودیام میشود. بعضی فامیلهایمان را اصلا دوست ندارم. فکر نمیکردم رفتن مُجی اینقدر باعث ایجاد خلأ در زندگیام بشود ولی شد. از غلط املایی در نوشتهی خودم و دیگران بدم میآید. وقتی که از جایی یا آدمی جدا میشوم احساس میکنم خیلی دلم برایش تنگ میشود، ولی به غیر از موارد معدودی، به شدتی که فکر میکردم این اتفاق نمیافتد. آدمهایی هستند که من را روشن میکنند و وقتی میبینمشان دوست دارم بدون وقفه حرف بزنم. کنکور امسال آخرین ایستگاه خودشناسیم است. یکی از معضلات زندگیام این است که آرزوی بزرگ ندارم. اگر همهی کارهایم بدون اشکال پیش برود نگران میشوم و فکر میکنم یک جای کارم حتما غلط است. وقتی حالم خیلی خوب است هیچ چیزی نمیتوانم بنویسم.
حرف اعتراف که میشود معمولا بحث میرود به عشق که بزرگترین گناه بشر است. برای من بیشتر وقتها خنده مهمتر از نگاه است، شاید هم بگویم مخلوطی از همان نگاه و خنده. اینها چیزهایی است که همینطوری گفتم و به قول حافظ: "جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال، هزار نکته در این کار و بار دلداریست" ولی یک مورد از آن خاطرههای عشقی ِ بد که داشته باشی (نگویید خاطرهی عشقی بد نمیشود!)، دیگر سعی میکنی فاصلهات را با عشق حفظ کنی و همان چیزهای کوچکِ"اندازهی گنجشک" را بیشتر دوست داشته باشی. البته اینها توی تئوری است و "هزار نکته" که در کار آمد، تئوری را هم میشود گذاشت کنار...
نوشت این را حسین at 5:57 PM 2 comments
دیگر گذشته است از آن زمان که تنها تفریحمان همین بادبادکبازی بود. کیف میکردیم که میدویدیم و باد میخوردیم و باد ما را میخورد و این بادبادک آن بالا پرواز میکرد. همان موقعها که انگار خودمان داشتیم پرواز میکردیم. این نخ بادبادک ولی از یک وقتی شروع کرد به پاره شدن. تا بادبادکمان را هوا میکردیم، اتفاقی میافتاد و نخمان پاره میشد. یا یکی میآمد پارهاش میکرد. نمیدانستیم که حواسمان باید به کجای نخ به این بلندی باشد که پاره نشود. این اواخر که هنوز بادبادک را هوا نکرده، پاره میشد. دلیل این یکی رادیگر از ما نپرسید. تفریحمان را عوض کردیم و دلمان را خوش کردیم به پیدا کردن جای پارگی و ترمیم همین نخ ِ پاره شده.
حالا چند وقتی است که این نخ خودش پاره نشده است، کسی هم پارهاش نکرده است. میدانید که الان بیشتر از اینکه خوشحال باشیم نگرانیم. میترسیم کسی بیاید و بزند خود بادبادک را خراب کند. خواستیم گفته باشیم که این روزها خیلی تحمل نداریم. اگر آمدید، جان هر کسی که دوست دارید، همان نخ را پاره کنید. خودِ بادبادک را بیخیال شوید.
نوشت این را حسین at 4:42 PM 3 comments
1- sms زده است و تویش کلی جمع و تفریق کرده، همهشان نصفه. آن آخر هم نوشته که: "نه،نمیشه. هر جور حساب میکنم تو آدم نمیشی!!"
2- خیلی سال پیش یک شبکه عصبی راه انداختم. حالا مدتهاست که دارم با آن ور میروم. بالا و پایینش میکنم، چپ و راستش میکنم. وزن یالهایش را عوض میکنم. هر جور حساب میکنم نمیشود. هر کاری میکنم یک نیمچه آدمک هم از تویش در نمیآید. بعد از این همه سال نشده، با جمع و تفریق که هیچ...
3- این روزها آدمهایی که میشناختم تبدیل به خط و صدا شدهاند. یعنی آن آدمها دیگر شدهاند یک سری نوشته یا حداکثر شدهاند هر دو سه ماهی یک تلفن.(و این مختص خارج رفتهها نیست) حالا مثلا دارم سعی میکنم هر چه حس دارم بریزم توی چند تا خط. یا اگر چیزی از آنها میخوانم، تمام تلاشم را میکنم تا طرف را از توی همین چهار تا خط بکشم بیرون. اما هر جور حساب میکنم نمیشود.
4- حالا دیگر وقتی که به کسی فکر میکنم و میبینم حتی تصویری از او هم توی ذهنم نمیآيد یک جوری میشوم. زود میروم و یک عکسی از طرف گیر میآورم تا حداقل یادم بیاید طرف چه شکلی بود.
5- "و مغز نیست یک مخابرات متروکه"...؟
6- مثلا یک روز باید رفت و به همهی اینها که در طول تاریخ تلاش کردهاند که آدمها connected بمانند، از چاپارها گرفته تا اینها که تلفن و اینترنت و این حرفها را درست کردند گفت که دستتان درد نکند ولی همهی اینها روی هم یک بار دیدن نمیشود. هر جور که حساب میکنم نمیشود.
پن: گفتم که، آنها که چند روز طول میکشید هم چیز به درد بخوری نمیشد. این چند ساعت که هیچ. یعنی هر جور حساب میکنم...
نوشت این را حسین at 9:15 PM 1 comments
امروز که باران میآمد یاد آن روز افتادم. هوس کردم علیرضا یادش برود به من بگوید که کلاس نیست. من هم بیایم در ِ خانهتان. جفت آسانسورهایتان خراب باشد. یازده طبقه پیاده بیایم که بگویی کلاس نیست. یازده ثانیه ببینمت و بروم. حتی اگر یادم نباشد که اصلا آن روز باران میآمد یا نه..
پن: همان آسانسورهایی که احتمال نرسیدنش بیشتر از رسیدنش بود... شماها که یادتان میآید؟
نوشت این را حسین at 10:29 PM 3 comments
این را قبلها توی یکی از دلتنگستانگردیها دیدم:
هر مردي در زندگي به نقطه اي مي رسد که از آن نقطه به هيچ نقطهء ديگري نمي رسد. بدين ترتيب هر مردي پس از رسيدن به آن نقطه تا انتهاي عمر در همان نقطه زندگي مي کند. هر مردي اين نقطه را به خاطر مي سپارد. نقطه
هر مردي در زندگي آنقدر پيشرفت مي کند تا روزي مي فهمد که کل مسير را اشتباه آمده است. بدين ترتيب هر مردي پس از آن روز فقط پسرفت مي کند تا مسير اشتباهش را جبران کند، تا روزي که به نقطهء شروع زندگي مي رسد و از ترس اشتباهي دوباره تا ابد در همان نقطه مي ماند. اين نقطه در خيال هيچ مردي ربطي به نقطهء قبلي ندارد. نقطه
هر مردي در خيال خودش روي يک خط مشخص بين دو نقطهء فوق حرکت مي کند، و تا زماني که حرکت مي کند هيچ اعتراضي به هيچ چيزي ندارد. هر مردي بالاخره يک روز از فرط خستگي در نقطهء بي ربط ديگري روي خط زندگي اش بين دو نقطهء فوق چند روز استراحت مي کند. هر مردي پس از مدتي جهت حرکت خود را گم مي کند، و ديگر تا پايان زندگي اش هيچ وقت نمي داند از کدام نقطه به کدام جهت بايد حرکت کند. نقطه
هر مردي آنقدر به نقاط مختلف زندگي خودش فکر مي کند تا بالاخره يک روز متوجه داستان اصلي نقطه ها مي شود : تمام زندگي هر مردي فقط و فقط در يک نقطه قرار دارد که صفحهء روزگار اطراف آن مي چرخد. نه هيچ خطي هست و نه حرکتي. هر مردي آنقدر در اطراف خودش گذشت زندگي را مي بيند تا از تکرار آن خسته مي شود، سپس تا ابد به همان يک نقطه خيره مي شود و ديگر هيچ چيزي نمي بيند. نقطه
نوشت این را حسین at 10:10 PM 0 comments
"صد سال گذشت
و سینهام
از سرمای
این سر که میدوانیم
خسخس
میکنی
پخش عطرت
.
.
میان همه خیابانهای شهر
پخش
که می
کُنی عطرت..."
پن: مازیار آزاد شد.
نوشت این را حسین at 9:05 PM 5 comments
زندگي يعني دو تا سکتهي مغزي و يک سکتهي قلبي، بعد زنده نگهت دارند تا روز تعطيل بميري
زندگي يعني يک عادت کهنه، آنقدر که يادت برود
زندگي يعني سر دو راهي دنبال راه سوم بگردي
زندگي يعني زور بزني و نتواني؛ نخواهي و بتواني
زندگي يعني زنگ زدن و در رفتن
زندگي يعني رسيدن وقتي در دورترين نقطه هستي؛ يعني نرسيدن در نزديکترين نقطه
زندگي يعني شادي بزرگ و غم کوچک، همان وارونه ديدن
زندگي يعني همهي label ها دلتنگي
زندگي يعني ساعت ده که برسي خانه فقط بخواهي بخوابي
زندگي يعني ماندن وقتي ديگران ميروند؛ رفتن وقتي ديگران ميمانند
زندگي يعني بلد نبودنِ حرف قشنگ زدن، آن يکي که هيچ
زندگي يعني mail زدن از آن طرف دنيا که "اين دلگشا چرا اينطوري شده؟ ..."
زندگي يعني اي کاش اول هر جمله
زندگي يعني دنبال قرص گشتن براي همين سردردي که هيچ وقت خوب نميشود
زندگي يعني توي سرما منتظر ماشين بودن
زندگي يعني "پارو نزدن و وا دادن"
زندگي يعني هر چيز مزخرفي که بودي بگويي مرد يعني اين
زندگي يعني "آب باز آمده و ماهي مرده"
زندگي يعني يک بار باز کردن باب هر چيز و يک عمر زور زدن براي بستنش
زندگي يعني هر چيز يک بار
زندگي يعني تو
زندگي يعني نخواندن متنهاي طولاني
زندگي يعني تقليد از همهي آنهايي که ميگويند زندگي يعني چه
نوشت این را حسین at 10:05 PM 6 comments
نوشته است: "یک رشته به اندازهی ضعیفترین پیوندش، محکم است." و من هر چهقدر فکر میکنم میبینم جای این جمله نباید توی این کتاب باشد. بهانه برای درس نخواندن پیدا شده است. کله روی کتاب و خودم جای دیگر. حالا من میروم این رشتهها را یکی یکی میگردم که ضعیفترین پیوندش را پیدا کنم. وضع زنجیر خودم خیلی بد است. نمیفهمم که این ضعیفترین کدامشان است. اصلا اسمِ این من، رشته است؟ به هر چیز دیگری میماند ولی.
میروم سراغ زنجیرهایم با دیگران. همه جوره هم پیدا میشود. بیشتر جاها مشکل از همین حلقههای پوسیدهی خودم است. میفهمم که این جمله، بعضی جاها درست نیست. این را همین رشتههایم با دیگران میگویند. آنجا که یک حلقهی محکمِ زنجیرِ فلانی من را سفت نگه داشته است و حلقههای بیخاصیتم را دو دستی گرفته است که باز نشود. حلقهها را که نگاه میکنم میبینم همه از آنجایی باز میشوند که یک روزی زور زدهای و کنار هم چسباندهای، نه آنجاهایی که خودشان کنار هم هستند. یک جاهایی هم به تقلید باید بگویم:حلقهی زنجیر اگر بگسست معذورم بدار، دستم اندر...
پن1: مازیار سمیعی (از هشتاد و یکیهای مدرسه) بعد از تریبون آزاد دانشگاه علامه بازداشت شده. امیدوارم زودتر آزاد بشود.
پن2: انسان و انسان؛ انسان و آهن
پن3: ما چرا میپرسیم، ما چرا میفهمیم...
نوشت این را حسین at 5:04 PM 1 comments
دور و بر را که نگاه میکند غمش میگیرد. یکی دارد از روی همه چیز میپرد. آن یکی کج میرود، تا دور. دیگری دارد بیتاج فرمانروایی میکند. هر طور که میخواهد، آزادِ آزاد. یکی هم دارد با شاه معاشقه میکند. به او گفتهاند صاف برو، آرام. سرش پایین است و دارد راه خودش را میرود. دلش به شاه گرم است. جلو میرود. به دیوار میخورد. برمیگردد که شاه را ببیند. شاه دارد برای خودش قلعه میرود. دوباره برمیگردد. شاه از قلعه رفتن خسته نمیشود. وضع همان است. بیخیالِ شاه میشود.فکر میکند که باید تا ته برود تا آزاد بشود. دنیای کثیفی است. آنها که روبهرویش میایستند را فقط میتواند نگاه کند و آنها که کنارش هستند را باید بزند. میرود. میایستد. منتظر میماند تا روبهروییها کنار بروند. نمیروند. میایستد. کناریها را میزند. زخمی میشود. خسته میشود. به یک قدمی خانه آخر میرسد. باید کناری را بزند تا وزیر شود. میماند. نمیزند. نمیزند. میماند. میمیرد... بیچاره سرباز. عاشق رخ ِ حریف شده بود.
نوشت این را حسین at 2:47 AM 14 comments
1- چند روز پیش بود که آقای کولی یک عکسی برایم فرستاد که کنار پیرمردی ایستاده بود. نشناختمش. از خودش پرسیدم که چه کسی است و جوابش را باور نمیکردم تقریبا. حالا این آقایی که این بالا میبینید همان آقای Cohen معروف است. با آن صدای عجیبش. نه اینکه خیلی آهنگهایش را گوش داده باشم. در تمام این مدتها دو تا آهنگ داشته که به شدت دوست داشتهام. یکی dance me to the end of love با آن کلیپ جالبش و آن دیگری famous blue raincoat با تکههای محشرش مثل "thanks for the trouble you took from her eyes" . حالا با دیدن این عکسها من نگران آن موقعی شدم که کسی برایم عکسی بفرستد و تویش یک نفر دیگر هم ایستاده باشد. و من نشناسمش. از صاحب عکس که بپرسم، بگوید این کناری تویی هستی که داری اینجا را میخوانی و من باور نکنم.
2- حرف dance me to the end of love شد و من یاد قدیمها افتادم. آن موقعی که این آهنگ را دوست داشتم. بعد که هر روز این آهنگ را این ور و آن ور شنیدم و دیدم همه میخوانندش، آن علاقهام هر روز به آهنگ کمتر شد، بدون اینکه دست خودم باشد. شاید به این اتفاق بتوان گفت "دستمالی شدن چیزهای خوب". انگار خیلی از این جملههای پرمعنی، آهنگهای پراحساس، کتابهای خواندنی یا آدمهای بزرگ تا وقتی خوبند که خیلی معروف نیستند. یا اگر معروفند هنوز همه جا نیستند. همیشه جلوی چشم آدم نیستند. همه جا حرفشان نیست... همه هم اینطور نیستند البته. و یک وقتهایی همهاش تقصیر خودمان است که اینقدر یک چیزهایی را میشنویم و میبینیم و میخوانیم، مثلا زنگ موبایلمان میکنیمشان یا آهنگ آسانسور میشوند که دیگر حتی شنیده هم نمیشوند، که تمام میشوند. و ما این آدمهایی که دوست داریم را میکنیمشان زنگ موبایل...
3- یک سری چیزها توی هوا هستند. یعنی چه بخواهی چه نخواهی به تو میرسند. بالاخره یک جایی بودهای که اسمشان و حرفشان باشد. مثل فوتبال و علی دایی و آقای رییس و ... توی فضای مجازی هم همینطور است. بعضی آدمها توی هوایش هستند. مثل بریتنی و پاریس هیلتون و دستهی همین آدمها که خیلیهایشان را حتی نمیدانی چرا معروفند. و من هر وقت این پاریس هیلتون را یک جایی میبینم یاد همان جملهی عالی جناب کولی میافتم که مضمونش این بود که: "باید تأسف خورد به حال دنیایی که توی 60 سال از «اینگرید برگمن» میرسد به پاریس هیلتون."
4- و چه دنیای عجیبی دارند این سلبریتیها که حتی معلوم نیست به خاطر کدام هنر یا زیبایی یا هر چیز دیگر باید هر روز ببینیشان و هر روز بخوانیشان. (و این دیدن و خواندن هم دست خودت نیست چون همه جا هستند.) و شغلشان یا حرفهشان (اگر غیر از خودشان بودن شغلی داشته باشند) را هزار نفر بهتر از آنها انجام میدهند. و تو باید بدانی که الان با فلانی دوست است یا رفته است زندان یا فلانی را زده یا به خاطر سرعت غیرمجاز و مصرف کوفت و زهرمار تحت تعقیب است. یکیشان هم که میمیرد خفهات میکنند تا بفهمند که پدر ِ خوشبخت بچهاش چه کسی بوده. و همهی اینها برای این است که یک عدهای تصمیم گرفتهاند که اینها برای ملت مهم باشد (این که گفتم شاید توهم توطئه بود) یا برای این است که top search های همهی engineها همینها هستند و من و تو میتوانیم خیالمان را راحت کنیم که توی این بازی مسخره هیچ نقشی نداریم و فقط تقصیر دیگران است.
5- و حتما یک چیزهایی را همهمان گم کردهایم که داریم مسابقه میدهیم برای بیشکل شدن و بیرنگ شدن و بیهنر شدن. و ما هر روز بیشتر شکل هم میشویم یا تلاش میکنیم شکل هم بشویم که اگر آن شکل چیز بهدرد بخوری بود عیبی هم نداشت. و چقدر غنیمتاند آنها که تلاش نمیکنند هر روز بیشتر شکل بقیه بشوند.
6- و حتی اگر چیزها شکل هم داشته باشند، ما زور میزنیم که روح را از آنها بگیریم. آن قانونمان میشود که تا میتوانیم دورش میزنیم و به قول این آقا یک وقتی اگر قانون اساسی سوییس را بگذاریم توی کشور ممکن است وضع بدتر بشود. آن اخلاقمان میشود که برای چیزهای کوچک داد میزنیم و برای چیزهای بزرگ خفه میشویم. آن دینمان میشود که به جای روح هیچ چیزی ندارد و دیندارهایمان وضعشان از همه بدتر است و آن هم بیدینیمان که به جای روح فحش دارد. آن آدم بودنمان میشود که به جای روح..... بعد میبینیم که روحمان هم دیگر روح ندارد.
7- من سعی کردم کامنت خباز پای پست قبل را قبول نداشته باشم ولی نشد. اینکه گفته بود ما خیلی وقتها مینویسیم که بگوییم "آقا ما هم هستیم". خودم را که میگردم میبینم یک وقتهایی یکی از دلایل اینجا نوشتنم همین میشود و هر چند که گفت این عیبی ندارد، آدم یک جوری میشود. این را مینویسم برای خودم که آن وقتهایی که برای گفتن "آقا ما هم هستیم" اینجا میآیم چیزی ننویسم...
8- طولانی و خستهکننده شد، ببخشید.
نوشت این را حسین at 5:51 PM 8 comments
1- فکر میکنم این را محسن میگفت که دلیل شروع وبلاگ نوشتن بیشتر آدمها را از روی پست اولشان میشود فهمید، حتی اگر صریح نگفته باشند. من هم بدون دلیل خاصی فکر کردم که شاید راست بگوید. اولین نوشتهی خودم را که دیدم شرمنده شدم. تصمیم گرفتم که بروم و اولین نوشتهی جاهایی که میخوانم را پیدا کنم و بعد حدس بزنم که دلیل شروع وبلاگ نویسیشان چیست. میدانید که این گشتنها به دیوار میخورد. همه یا از یک جای دیگری کوچ کردهاند و آمدهاند جای جدید و آن قبلی را برداشتهاند یا اینکه آرشیوهایشان را پاک کردهاند. یا اینکه اصلا ننوشتهاند که از کجا آمدهاند. خلاصه آن موقع نشد که آدمها را تحلیل کنیم از روی نوشتههایشان. خیلی روزگار بدی شده است. دیگر هر خرسی میخواهد از وسطِ چهار خط آدمها را بفهمد، تحلیلشان کند، بشناسد و به خودش حق بدهد که از روی همین چند تا حسی که میریزند روی کاغذ در موردشان نظر بدهد. (وقتی که این جمله را به خودم میگفتم، جای خرس یک موجود دیگر بود، شما وقتی جملهی قبل را میخوانید هر چیزی دوست دارید جای خرس بگذارید.) با عنایت به جملههای بالا، پست اول وبلاگ از شما، تحلیل از ما. به جالبترین پست هم یک جایزهی نفیس داده میشود!
2- شروعش را نمیدانم ولی حس میکنم پایان وبلاگ نوشتن یک اتفاق میخواهد. یک اتفاقِ نه خیلی عجیب و غریب. البته این نظریهپردازی دربارهی وبلاگ را میگذارم برای اهلش. ما یک وقتی با جناب نوح قرار گذاشته بودیم که یک چیزی راجع به وبلاگ نویسی بنویسیم که من هرقدر با خودم کلنجار رفتم چیزی به ذهنم نرسید. این حرفها جامعهشناس میخواهد. کار خودت است...
3- چند وقت پیش تصمیم گرفتیم که برای ارغوان از بین وبلاگ ارغوانیها مطلب برداریم. نشستیم و آرشیوشان (که موجود بود) را از اول تا آخر خواندیم. توی این وبلاگها، با اینکه خیلی چیزها را نمیشود دید، ولی یک چیزهایی معلوم است. میشود بزرگ شدن آدمها را دید. میشود بزرگ ماندن آدمها را دید. تویش پر است از شیب و سینوس و DC. میشود دید که آدم ممکن است یک جایی شروع بشود یا تمام. شاید چند سال که بگذرد و آدم برود خودِ چند سال پیشش را ببیند تعجب کند. شاید هم چند سال بعد که برگردد و نوشتههایش را ببیند، از هر خطش یک آدم بکشد بیرون یا یک ماجرا یا یک خاطره یا چیزهای دیگر که فقظ خود آدم میداند و بقیه مثل آب خوردن از کنارش رد میشوند. بعد ببین چهقدر سخت بود که بخواهم با این ذهن ِ هیچ چیز نفهم نوشتههای دیگران را بخوانم و بگویم که فلان نوشته از آن یکی بهتر است و بعد به خودم فحش بدهم که پدر جان، طرف با اینها زندگی کرده است...
4- وسط همین آرشیو خواندنها آدم ممکن است یک چیزهایی یادش بیفتد. مثلا یادش بیفتد که فلانی یک زمانی چهقدر با حالایش فرق داشته. و این فرق داشتن لزوما خوب یا بد نیست. مثلا فکر کنی که آن آقای اردوی همدان (دور و بر یک سال پیش) الان کجاست؟ (این فرق را یک نفر دیگر هم دید) و فکر کنی که چهقدر خسته شده است توی همین یک سال. ممکن است نگران آدمها بشوی. و چهقدر مسخره است کسی که باید نگرانش باشند، خودش نگران کس دیگری باشد. تویی که این را میخوانی فرض کن که نگران یعنی کسی که نگاه میکند نه چیز دیگر. بیشتر پارامترهای خوب زندگی آدمها اینطوری هستند که تا یک جایی مفیدند و از آنجا به بعد دیگر چیز خوبی نیستند. یکی از همین خصلتهای آدمها خستهگی است. ما ولی بعضی وقتها یادمان میرود که این خستهگی فقط تا یک جایی خوب است و بیشتر از آن دیگر نمودارش نزولی میشود... من خودم بعضی وقتها چیزهای مهم یادم میرود، آن هم چیزهایی که هیچ وقتِ هیچ وقت نباید از یاد آدم برود.
5- برای بعضی اصطلاحات یک نوع تعریف وجود دارد که پایهاش بر اساس شک است. مثلا من اگر بخواهم خفن را تعریف کنم میگویم: اگر کسی را دیدی و شک کردی که طرف خفن است، آن آدم خفن نیست. یک تعریف مشابه برای "خسته" و چند چیز دیگر هم میشود ارائه داد. (این بند را برای آن دوستی گفتم که میخواهد تعریفِ خسته را بداند.)
6- حالا که حرف ارغوان را زدم یادم افتاد یک چیز دیگر هم بگویم. اگر اتفاق خاصی نیفتد تا چند روز دیگر ارغوان شمارهی پنج در میآید. اما برای ادامهی ارغوان به نظر یک راه بیشتر نمانده است و آن هم اینکه نشریه را موضوعی کنیم یا به عبارتی تغییر کاربری بدهیم. (مثل خودِ آدم که یک وقتهایی که بخواهد زنده بماند باید تغییر کاربری بدهد.) البته این موضوع به طور رسمی مطرح نشده ولی به نظر میآيد که راه دیگری نداریم. اگر نظر دیگری دارید برای ادامهی کار، بگویید. اگر هم به نظرتان این کار خوب است، موضوع پیشنهاد بدهید. من خودم هم یکی دو تا موضوع دارم. (یا کامنت بگذارید یا به یکی از ارغوانیها بگویید)
شش هفت مورد پراکندهگویی دیگر هم مانده است که چون طولانی شد چند روز دیگر بقیهاش را میگویم.
نوشت این را حسین at 7:52 PM 14 comments
آدم قبل از اینکه بعضی حرفها را بزند، مثل این است که دستهایش را آورده است بالا، جلوی صورت خودش. حرف را که دارد میزند، سرخ میشود، میسوزد. بعدش هم جای چهار تا انگشت میماند...
پن: پنجرهی اتاقم باز است و صدای همسایه میآید، چند نفر دارند با هم حرف میزنند و میخندند، یکیشان بلندِ بلند. همینطوری هوس خندهی بلندِ از ته دل کردم.
نوشت این را حسین at 2:47 AM 0 comments
من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که آن همشهري داشت نان شبش را از گلوي من بيرون ميکشيد يا وقتي که آن ديگري داشت پشت من و تو سوار ميشد تا بالا برود. من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که آن بچهي دو ساله دستم را گرفت و گفت بنشين. بعد هم خودش گذاشت و رفت. يا وقتي که همه چيزم را به باد دادم تا با آن بازي کند. من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که کسي براي تو بال ميکشيد و براي من ميله. من بايد جايي خدا را ديده باشم. وقتي که کسي با خودکار آبي چشم سياه ميکشيد. يا يک بار، وقتي که به تو نگاه کردهام، صاف توي چشمهايت.
نوشت این را حسین at 11:47 AM 2 comments