Wednesday, March 2, 2011

...زندگی ادامه دارد

Leadenn: از وقتی آقای اولدفشن درباره‌ی زندگی ادامه دارد چیزی نوشت، غمی توی این ادامه‌داشتنه هست که کاش ادامه نداشت
Sir Hermes: دقیقن، این جمله همیشه وقتی می‌آد که یه غم بزرگ قبل‌تر اومده

Tuesday, February 8, 2011

به هر سو که می‌خواست، می‌تاخت، می‌کوفت، می‌زد

من آهسته در دودِ شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموشِ خاموش می‌سوخت، گفتم:
مسوز این‌ چنین گرم در خود، مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ
که گر دست بیدادِ تقدیرِ کور
تو را می‌دواند به دنبال باد
مرا می‌دواند به دنبال هیچ

-فریدون مشیری

چراغ، آینه، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می‌گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

-فریدون مشیری

Wednesday, February 2, 2011

شب‌ِ بی‌حادثه

از وقتی دانشگاه تمام شده، کار خاصی ندارم. کلی کار برای این یک ماه بیکاری کنار گذاشته بودم که طبیعتا هیچ کدام‌شان انجام نشد. از هفته‌ی دیگر هم که باید بروم سر کار. راستش زندگیِ خیلی بی‌دغدغه‌ای است. یعنی دیگر چیزی نیست که نگرانش باشم. شاید کلمه‌ی درست‌تر بی‌تفاوتی باشد. گفتند یک آرزو بکن. من هرقدر که گشتم آرزویی پیدا نکردم. یعنی پیدا کردم، ولی نمی‌شود دیگر. آرزوی دیگری هم نداشتم. سعدی یک جایی (+) برمی‌گردد و می‌گوید که «ما را غم تو برد به سودا، تو را که برد؟».

منتظر جواب دانشگاه‌ها هستم که خیلی هم مهم نیست. یعنی آدم یا می‌رود یا نمی‌رود. در هر دو صورت هم خیلی اتفاق خاصی نمی‌افتد احتمالا. یعنی حداقل توی ماندنش که می‌دانم چیز خاصی نمی‌شود. نه فاجعه است. نه اتفاق خیلی خوبی است. قبلا فکر می‌کردم که ماندن اتفاق خوبی است. الان ولی طور دیگری است. انگار که اگر بروی به سیستم یک ضربه‌ای وارد می‌شود. حالا ممکن است جوابش خوب بشود یا بد. مثل همه‌ی این‌ها که انقلاب می‌کنند. شاید آدم فکر می‌کند از این بدتر که نمی‌شود. مثلا همین سال پیش. مگر از سال 88 بدتر هم می‌شد؟ ولی شد. من هم باور نمی‌کردم. اما روزگار کاری به باور من و شما ندارد. کار خودش را می‌کند. انقلابیون تمام دوران‌ها هم همین فکر را می‌کنند. یک ضربه‌ای وارد می‌کنند. گاهی خوب می‌شود. گاهی نمی‌شود. نباید سرزنش‌شان کرد. آن‌ها که می‌روند هم همین‌طور. آدم از کار خدا خبر ندارد.

گفتم خدا. یک دوستی داریم که می‌گفت (نقل به مضمون) خدا هر چند وقت یک بار تاس می‌اندازد، بعد می‌رود یک گوشه‌ای می‌نشیند و نگاه می‌کند که چه می‌شود. بعد از یک مدتی دوباره می‌آید تاس می‌اندازد... بی‌کار بودم. داشتم توی فیسبوک می‌گشتم و عکس ملت را نگاه می‌کردم. عکسی بود که یک آقایی دست انداخته بود دور شانه‌های یک خانمی. یک عکس معمولی بود. دیدم قیافه‌ی آن آقا آشناست. وقتی روی عکس رفتم نوشت سعید ملک‌پور. حالا شده بود عکس یک نفر که قرار است اعدامش کنند. متالورژی شریف خوانده بوده و رفته بوده خارجه درس بخواند و یک کار عادی بکند و عکس‌های عادی بگیرد. مثل همه‌ی ماها که یک آدم معمولی هستیم که عکس‌های معمولی داریم. حالا قرار است اعدامش کنند.

نشسته بود تعریف می‌کرد از خاطرات اوینش. می‌گفت توی زندانی‌های سیاسی یک افغانی هم بوده. هنوز هم زندان است. حالا ولی از اوین رفته یک زندان دیگر. چند وقت پیش تلفنی حرف زده بودند. می‌گفت از پشت تلفن گریه می‌کرد. این داستان ادامه ندارد. اما داستان ما ادامه دارد. ما که این‌جا نشستیم و داریم زندگی‌مان را می‌کنیم و راست راست راه می‌رویم و یک افغانی که سهمش از این مملکت فقط تحقیر و توهین بوده به خاطر سبز بودنش باید توی زندان باشد. حتما خسته شده. هر کسی حتما یک جایی خسته می‌شود. رفتار آدم‌ها در مقابل خستگی متفاوت است؛ آنها که هیچ کار دیگری نمی‌توانند بکنند بعضی وقت‌ها گریه هم می‌کنند. این محسن از قول خدا نوشته بود "که آدمی را در رنج و محنت آفریده‌ایم"‌ و بعد از قول خودش نوشته بود که "راست گفت خدای بلندمرتبه‌ی بزرگ". بعد یک عده گیر دادند چرا قبلش قسم خورده و این چه وضع حرف زدن و استدلال کردن است و الخ. من خنده‌ام گرفته بود که اگر آن تو یک جمله‌ی بدیهی وجود داشته باشد، همین یک جمله است.

فروغ هم قدیم‌ها گفته بود «و هیچ‌کس نمی‌دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته، ایمانست». می‌بینید، مشکل مال امروز و دیروز نیست. مشکل قدیمی است. یک موقعی هست، درست قبل از خواب. صدایش توی گوشم می‌پیچد. بعضی وقت‌ها هم مولتی مدیاست. هر شب. آن موقع‌ها هیچ کس نیست به داد آدم برسد. هیچ کس. سلام خدا. یک شب بلند شدم کتاب باز کردم. همه چیز را تکمیل کرد... بله، کبوتر غمگین. بله، گفتم خدا.

Saturday, January 29, 2011

ما با توایم و با تو نه‌ایم این چه حالتست

آدم‌ها وقتی می‌رفتند
کاش
خنده‌هایشان را
صدایشان را
عکس‌هایشان را
خودشان را
هم
می‌بردند

Sunday, January 16, 2011

و قنا عذاب النار

و جنس دوزخ
نه هیزم و آتش
که حسرت و ای کاش

Friday, December 31, 2010

وسط فینگلیش نویسی

باید یه تز می‌نوشتیم، N واحد درد پاس می‌کردیم

Thursday, December 30, 2010

زهره خانوم خوابیده، هیچکی اونو ندیده

«لک لکِ نازِ قندی
یه چیزی بگم نخندی:
تو این هوای تاریک
دالونِ تنگ و باریک
وقتی که می‌پریدی
تو زهره رو ندیدی؟»

«بچّه‌ی خسّه مونده
چیزی به صب نمونده
غصّه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟»

- شاملو

Wednesday, December 22, 2010

دیشب حافظ هم گفت وقتِ رفتن است

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

Sunday, December 19, 2010

یلدا، بی‌انار، بی‌ترانه، بی تو

بعضی وقت‌ها تیتر مهم‌تر از متن است.‌ وگرنه وقتی هر شب اندازه‌ی یک سال طول می‌کشد، یک ثانیه کم و زیاد فرقی نمی‌کند.

Saturday, December 18, 2010

چیزی عوض نشده

آدم‌ها، وقتی خوابشان را می‌بینید، از واقعیت مهربان‌تر هستند.

Friday, December 17, 2010

آگهی نیازمندی گودری

بی‌زحمت این روزهای خوب رو دست به دست کنید، شاید به بقیه هم برسه. قربون دست‌تون.

Thursday, December 16, 2010

چهارراه کالج

ماشین‌ها که از پل‌ت پایین می‌آمدند انگار زلزله می‌شد. هفته‌ای یک بار، نصف شب‌ها، پل‌ت را تعمیر می‌کردند. بچه‌های البرز، یواشکی پشت نرده‌هایت مشروب می‌خوردند. دیگران کافه‌ها و تالارها و تئاترهای نزدیکت را می‌دیدند و آدم‌هایی که آن‌جا بودند صدای بوق همیشگی‌ و هوای کثیفت را. برای مهمان‌هایت جای عاشقی بودی و برای ساکن‌هایت جای .... علی گاوی کثیف‌ترین و خوشمزه‌ترین لواشک‌های دنیا را درست می‌کرد و یک سری بچه بودند که عشق‌شان همین لواشک‌ها بود؛ زنش که مریض شد دیگر لواشکی هم در کار نبود. یک آدم گنده‌ی ولگردِ بی‌آزار توی خیابان‌ت می‌گشت. همیشه کلی مسافرِ انقلاب و آزادی منتظر تاکسی بود. وسط طرح ترافیک بودی. خانه‌های اطرافت قدیمی می‌شد و هیچ کس نمی‌خریدشان. هیچ رستورانی بیشتر از شش ماه دوام نمی‌آورد، انگار فقط از قلیان خوشت می‌آمد. دور و برت میوه فروشی درست و حسابی نبود. آدم‌ها روی پل‌ت تیر می‌خوردند و از بالایش می‌افتادند و می‌مردند.

چهارراه کالجِ دوست داشتنی، تو مظلوم‌ترین چهارراه دنیا بودی.

تنها خواب هلیا! دستمال‌های مرطوب تسکین‌دهنده‌ی دردهای بزرگ نیستند

آهنگ‌ها تنهایی را تسکین می‌دهند؛ اما تسکینِ تنهایی، تسکینِ درد نیست. در کنار بیگانه‌ها زیستن، در کنار بی‌رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات، بی‌دلیل‌ترینِ جاری‌شدگان در فضا هستند. وقتی همه می‌گویند، هیچ‌کس نمی‌شنود. به خاطر داشته باش، سکوت اثبات تهی بودن نمی‌کند. اینک آن‌که می‌گوید تهی‌ست - و رفتگران، بی‌دلیل نیست که شب را انتخاب کرده‌اند.

-بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، نادر ابراهیمی

Tuesday, December 14, 2010

به یاد عاشورای هشتاد و هشت

امروز
از روی جنازه‌ات رد می‌شوند
فردا
آدم‌های خوب شهر را اسیر می‌کنند
روزهای بعد
نمایش اقتدارشان را بازی می‌کنند

آدم‌های خوب شهر، در بند، یاد می‌دهند
استقامت را
بزرگی را
آزادگی را

ما سال‌ها رنج می‌بریم
جای خالیِ تو را
جای خالیِ آدم‌های خوب شهر را
جای خالیِ عدالت را

ما شب‌ها با تشویش و امید می‌خوابیم
تا شاید نور
تا شاید ماه
تا شاید صبح

پ‌ن:
که حرف برای گفتن به آدم‌های خوب شهر زیاد بود، اما زبان نچرخید
در همه چیز ناتمام بودیم، مثل همیشه

عاشقانه‌های بی‌تاب، در دستِ بادِ دربه‌در

ثانیه‌های بی تو
شبیه شبِ بی قمر
شبیه چشمِ بی خواب
شبیه حسینِ بی سر
شبیه لبِ بی آب

Thursday, December 9, 2010

-Okay, let's do Julie. What's wrong with her?
-She's not Rachel

Friends, Season 2 Episode 8

Saturday, December 4, 2010

"امروز سالگرد آزادي است. در اين يك سال حال بدي داشتم. فيلم نساخته‌ام. به همه مي‌گويم دارم مي‌روم خارج ولي هيچ كاري نمي‌كنم. راستش اصلاً نمي‌خواهم كار خاصي در زندگي بكنم. نمي‌دانم چرا كسي به آدمي كه كار خاصي ندارد، آينده‌اي ندارد، اميدي ندارد احترام نمي‌گذارد؟ از جان آدم چه مي‌خواهند؟"

عکس‌ها افسرده‌اند اسماعیل (+)

Friday, December 3, 2010

توی پیتزا پنتری سر ویلا نشسته بودیم. شروع کرد به تعریف کردن یک داستان. از این داستان‌هایی که همه نباید بدانند، از این‌ها که چشم‌های آدم را چهار تا می‌کند. همان‌جا گفت فلانی (که یک طرف ماجرا بود) یک شعر خیلی خوب نوشته درباره‌ی داستانش. چند روز بعد آن شعر را نشانم داد. همان موقع که خواندمش پیش خودم گفتم که کاش این شعر را من گفته بودم. توی مغزم شروع کردم به عوض کردن آن شعر. جوری که شعر شبیه به من بشود و شد. یعنی می‌شد یک جوری عوضش کرد که به من بیاید.

نمی‌دانم از آن شب سه سال گذشته یا چهار سال، اما زندگی آن روزهای من هیچ شکل زندگی فلانی نبود. هر چند وقت یک بار یاد آن شعر می‌افتادم. از یک روزی که نمی‌دانم چه روزی بود، این ترس توی دلم افتاد که نکند من شکل فلانی بشوم. فکرش توی دلم ماند تا این‌که یک روز، بعد از سه یا چهار سال،‌ دقیقا عین جمله‌ای که فلانی شنیده بود را من هم شنیدم. ماجرایمان مثل هم نبود، اما سرانجام‌مان مثل هم شد. آن جمله‌ی آخری که شنید را من هم شنیدم. همان که ترس‌ش توی دلم بود. همان که ...

دیروز با آقای س حرف می‌زدیم. می‌گفت که می‌ترسیده چیزی که برای خودش پیش آمده برای فلانی هم پیش بیاید (خوبیِ فلانی‌ این است که به یک نفر برنمی‌گردد) و پیش آمد. انگار که فلانی جا پای آقای س گذاشته باشد. همان شد که نباید می‌شد. همان که آقای س می‌ترسید.

نمی‌دانم، چیزی به آدم الهام می‌شود یا این ترس است که آدم را با خودش برمی‌دارد و می‌برد آن‌جا که نباید ببرد. آن‌جا که همه‌ی خیال‌ها و آرزوها از بین می‌رود. نمی‌دانم باید برایش چه کار کرد، اما می‌دانم که باید یک کاری کرد. کاری کرد که زندگی‌مان شبیه دیگران نشود. می‌دانم که خیلی وقت‌ها نمی‌شود، ولی حداقل باید تلاش کرد. افسار زندگی را نباید دست ترس داد. نباید ترسید.

پاییز رو راست، آسمان صادق

پاییزِ بی‌باران
چند شبِ یلدای دیگر
تمام می‌شوی؟