Wednesday, September 22, 2010
Sunday, September 12, 2010
نوشت این را حسین at 1:13 AM 2 comments
Friday, September 10, 2010
آهسته ران
یک موقعی کارم مربوط بود به برگزاری امتحان. ملتی که دو ساعت دیگر باید از چند هزار نفر امتحان میگرفتند، زنگ میزدند که فلان چیز کار نمیکند. فحش میخوردیم زیاد. آخر شب که میشد خودم بودم که به کارم فحش میدادم. قبلترش هم سختی توی کار زیاد بود. شب نخوابیدنها برای تحویل پروژه و یک اشکال کوچک که دلیلش را نمیفهمیدیم یا جای اشکال گیر نمیآمد. احتمالا از این مشکلاتی که توی هر کاری هست. اما هیچ وقت به هیچ کس نگفتیم "متأسفم، تموم کرد". کسی زیر دستمان نمرد.
اس ام اس زده بودند که برای آقای ساعتی دعا کنید. داشتم برمیگشتم خانه. تا بیمارستان صد قدم راه بود. گفتم عصر با بچهها میآیم. ساعت هشت آمدند. رفتیم توی بیمارستان. آنها هم متأسف بودند که از یک ساعت پیش توی سردخانه است. توی سردخانه هم انگار کسی را راه نمیدهند. من دوست داشتم ببینمش. شاید اینطوری یادم میرفت که اگر آن صد قدم را آمده بودم ..... حالا زن این آقا آمده بود توی بیمارستان و میخواست برود شوهرش را ببیند. نمیگذاشتند. جیغ و داد میکرد. گریه میکرد. نمیگذاشتند.
این راه ندادن توی سردخانه حتما کلی دلیل پشتش هست. اما فکر میکنم هرکسی حق دارد آدمش را برای دفعهی آخر یک دل سیر ببیند. خداحافظی تند و با عجله راحتتر است؟ خب باشد. یک حرفهایی هست که باید توی روی طرف زد. چه بشنود. چه نشنود. حداقل حق انتخاب بدهیم به همهی آنها که دفعهی آخر میبینند. خودشان تصمیم بگیرند که تند بگذارند و بروند یا بیایند یک ساعتی تماشا کنند.
نوشت این را حسین at 5:14 PM 2 comments
Tuesday, September 7, 2010
راویِ زبانِ بستهی ما
نوشت این را حسین at 12:35 AM 0 comments
Friday, July 9, 2010
وقتِ گرفتن
نوشت این را حسین at 7:54 PM 2 comments
کجا بروم؟
وگر رفتم سلامت میرسانم
-سعدی
نوشت این را حسین at 2:55 AM 0 comments
Saturday, June 26, 2010
دو تا دایرهی قرمز و زرد است
با دو تا نقطهی کج و کوله وسطش
یک خط توپر هم که یعنی میخندی
دلمان که تنگ میشود
میرویم نگاهش میکنیم
باور میکنی؟
نوشت این را حسین at 1:31 AM 0 comments
Sunday, June 13, 2010
Friday, June 11, 2010
بیگاهان نوروز
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه."
برای همهی مردان و زنانی که یک سال رنج کشیدند اما ایستادند و به یاد همهی آنها که پارسال پیشمان بودند و امسال نیستند.
"دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد."
نوشت این را حسین at 1:31 PM 0 comments
Thursday, June 3, 2010
برای مادرم بدرالسادات مفیدی
دیر زمانی ست که خانه ات را خالی کرده اند از خنده های دلنوازت
و نگاه پر مهرت، اینجا دیگر آرامش را برایمان به ارمفان نمی آورد.
نگهبانان جدید شهر،
به خیالشان،
اصالتت، بزرگ منشیت، وقارت و سرسبزیت را
در قلمرو دیوارهای خاکستری و بی روحشان به اسارت گرفته اند.
غافل از آن که،
بلندای روح تو، زندگی را حتی در سرزمین برهوت می رویاند.
مادرم،
بذر مهری را که تو در این خاک می کاری
سرانجام دلهای سیاه را سبز و تو را جاودانه خواهد کرد.
امروزت مبارک
فردایت روشن
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم
مولانا
پینوشت: خانم مفیدی هجدهم خرداد موقتا آزاد شد
نوشت این را حسین at 5:23 PM 0 comments
Monday, May 31, 2010
ماندن به وقت رفتن
ماندن به وقت کندن
نوشت این را حسین at 1:59 AM 2 comments
Tuesday, May 25, 2010
خودش، خیالش
و از نشانههایش
نیمفاصله بود
نه میرسید
نه رها میکرد
نوشت این را حسین at 11:06 PM 0 comments
- دلمان را چهکار کنیم ناخدا؟
- گل بگیرید.
پن: از میرزا
نوشت این را حسین at 10:38 PM 1 comments
Friday, December 18, 2009
Fez: you just sold your soul for a car.
Kelso:
Who cares, Fez?
Your soul is like an appendix.
I don't even use it.
"That '70s show", Season 3, Episode 14
نوشت این را حسین at 10:27 PM 5 comments
Monday, July 13, 2009
Friday, September 26, 2008
...بیچاره ما که پیش تو
آن قدیمها میگفتند آدمی که زیاد وبلاگ مینویسد حتما یک چیزیاش میشود. نمیدانم این خاک خوردن وبلاگ دوستانمان یعنی که حالشان خیلی خوب است یا حکایت دیگری دارد. من دلیل وبلاگ ننوشتن خودم را درست نمیدانم، احتمالا یک مخلوطی است از بیحوصلگی و حرف نداشتن و تکراری بودن چیزهایی که میخواهم بنویسم و یک سری چیزهای مهمتر.
اما (نمیدانم این اما اصلا مفهومی دارد یا نه) فکر میکنم تب در زندگی نقش مهمی بازی میکند. تب سیاست و ورزش و وبلاگنویسی و درس و بازی و اینها. همهی تبهایم را هم که کلی نگاه کنی دو روز است و دیگر هیچ. انگار یک معتادی که بیست و چهار ساعت هوای ترک به سرش بزند.
یک جایی باید یک رگ تبدار دائمی باشد. یک همچین چیزی...
نوشت این را حسین at 10:06 PM 6 comments
Friday, July 4, 2008
"بر اساس یک تجربه شخصی میگویم: مشکل همه کسانی که ناگهان به غربت پرتاب میشوند، زمانی است که نمیگذرد، در حقیقت نمیخواهند بگذرد. در هرگونه تغییر، خیانتی میبینند به آرمانها و فراموشی آنها. معتکف خاطرات خود میمانند و از سر وفاداری در زمانه از دسترفتهها میایستند و میشوند متولی همان دیروزی که دیگر نیست. با همه مشخصات فرهنگی و اجتماعیاش."
سوسن شریعتی، شهروند امروز، شماره 52.
نوشت این را حسین at 9:48 PM 3 comments
چند وقت اخير که خيلي کارهاي متفرقه خاصي ندارم، منظمتر سر کار ميروم. يعني تا هفته پيش منظم ميرفتم. کنار کار اصلي که برنامهنويسي است، مسؤول پشتيباني چند تا نرمافزار هم هستم که ماه قبل اين کار پشتيباني، کار اصلي من بود. تقريبا "مجبور" شدم قبولش کنم. کلا کار مزخرفي است يا بهتر است اينطور بگويم که من از اين کار بدم ميآيد. يکي از دلايلش هم شايد خودم باشم که از سر و کله زدن با آدمهاي غريبه خوشم نميآيد يکي هم احتمالا آدمهاي طرف مقابل باشند که .... (خيلي هم مهم نيست)
از خيلي وقت پيش هم تصميم داشتم که اگر فوق ليسانس قبول بشوم کارم را ول کنم. حالا هم بنا به شرايط پيش آمده بهشان گفتم که از مهر به بعد سر کار نميآيم. راستش تمام اين چند وقت، مزخرف بودن کار را به اميد اينکه تا چند ماه ديگر تمام ميشود تحمل کردهام. اما سؤالي که برايم پيش آمده و با ديدن اين تبليغ برايم پررنگتر شد، اين است که در شرايطي غير از شرايط الانِ من (يعني کاري براي بيست يا سي سال) چهکار بايد کرد؟ يعني اگر کاري داشتي که دوستش نداشتي و "مجبور" شدي که قبولش کني يا مجبور باشي که ادامهاش بدهي بايد چهکار کرد. اصلا اينجا مجبور بودن معني ميدهد؟ آدم چهقدر بايد بگردد تا کاري پيدا کند که واقعا دوستش داشته باشد؟ اصلا اين همه راه که تا الان آمدهام درست است؟ کاري که بايد "تحمل"اش کني را سي سال ميشود ادامه داد؟ اصلا چرا آدم بايد کاري کند که نتواند شغلاش را ول کند؟
نوشت این را حسین at 8:32 PM 3 comments
