Friday, July 9, 2010
کجا بروم؟
وگر رفتم سلامت میرسانم
-سعدی
نوشت این را حسین at 2:55 AM 0 comments
Saturday, June 26, 2010
دو تا دایرهی قرمز و زرد است
با دو تا نقطهی کج و کوله وسطش
یک خط توپر هم که یعنی میخندی
دلمان که تنگ میشود
میرویم نگاهش میکنیم
باور میکنی؟
نوشت این را حسین at 1:31 AM 0 comments
Sunday, June 13, 2010
Friday, June 11, 2010
بیگاهان نوروز
نوروز
بیچلچله بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه."
برای همهی مردان و زنانی که یک سال رنج کشیدند اما ایستادند و به یاد همهی آنها که پارسال پیشمان بودند و امسال نیستند.
"دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیشباز خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد."
نوشت این را حسین at 1:31 PM 0 comments
Thursday, June 3, 2010
برای مادرم بدرالسادات مفیدی
دیر زمانی ست که خانه ات را خالی کرده اند از خنده های دلنوازت
و نگاه پر مهرت، اینجا دیگر آرامش را برایمان به ارمفان نمی آورد.
نگهبانان جدید شهر،
به خیالشان،
اصالتت، بزرگ منشیت، وقارت و سرسبزیت را
در قلمرو دیوارهای خاکستری و بی روحشان به اسارت گرفته اند.
غافل از آن که،
بلندای روح تو، زندگی را حتی در سرزمین برهوت می رویاند.
مادرم،
بذر مهری را که تو در این خاک می کاری
سرانجام دلهای سیاه را سبز و تو را جاودانه خواهد کرد.
امروزت مبارک
فردایت روشن
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم
مولانا
پینوشت: خانم مفیدی هجدهم خرداد موقتا آزاد شد
نوشت این را حسین at 5:23 PM 0 comments
Monday, May 31, 2010
ماندن به وقت رفتن
ماندن به وقت کندن
نوشت این را حسین at 1:59 AM 2 comments
Tuesday, May 25, 2010
خودش، خیالش
و از نشانههایش
نیمفاصله بود
نه میرسید
نه رها میکرد
نوشت این را حسین at 11:06 PM 0 comments
- دلمان را چهکار کنیم ناخدا؟
- گل بگیرید.
پن: از میرزا
نوشت این را حسین at 10:38 PM 1 comments
Friday, December 18, 2009
Fez: you just sold your soul for a car.
Kelso:
Who cares, Fez?
Your soul is like an appendix.
I don't even use it.
"That '70s show", Season 3, Episode 14
نوشت این را حسین at 10:27 PM 5 comments
Monday, July 13, 2009
Friday, September 26, 2008
...بیچاره ما که پیش تو
آن قدیمها میگفتند آدمی که زیاد وبلاگ مینویسد حتما یک چیزیاش میشود. نمیدانم این خاک خوردن وبلاگ دوستانمان یعنی که حالشان خیلی خوب است یا حکایت دیگری دارد. من دلیل وبلاگ ننوشتن خودم را درست نمیدانم، احتمالا یک مخلوطی است از بیحوصلگی و حرف نداشتن و تکراری بودن چیزهایی که میخواهم بنویسم و یک سری چیزهای مهمتر.
اما (نمیدانم این اما اصلا مفهومی دارد یا نه) فکر میکنم تب در زندگی نقش مهمی بازی میکند. تب سیاست و ورزش و وبلاگنویسی و درس و بازی و اینها. همهی تبهایم را هم که کلی نگاه کنی دو روز است و دیگر هیچ. انگار یک معتادی که بیست و چهار ساعت هوای ترک به سرش بزند.
یک جایی باید یک رگ تبدار دائمی باشد. یک همچین چیزی...
نوشت این را حسین at 10:06 PM 6 comments
Friday, July 4, 2008
"بر اساس یک تجربه شخصی میگویم: مشکل همه کسانی که ناگهان به غربت پرتاب میشوند، زمانی است که نمیگذرد، در حقیقت نمیخواهند بگذرد. در هرگونه تغییر، خیانتی میبینند به آرمانها و فراموشی آنها. معتکف خاطرات خود میمانند و از سر وفاداری در زمانه از دسترفتهها میایستند و میشوند متولی همان دیروزی که دیگر نیست. با همه مشخصات فرهنگی و اجتماعیاش."
سوسن شریعتی، شهروند امروز، شماره 52.
نوشت این را حسین at 9:48 PM 3 comments
چند وقت اخير که خيلي کارهاي متفرقه خاصي ندارم، منظمتر سر کار ميروم. يعني تا هفته پيش منظم ميرفتم. کنار کار اصلي که برنامهنويسي است، مسؤول پشتيباني چند تا نرمافزار هم هستم که ماه قبل اين کار پشتيباني، کار اصلي من بود. تقريبا "مجبور" شدم قبولش کنم. کلا کار مزخرفي است يا بهتر است اينطور بگويم که من از اين کار بدم ميآيد. يکي از دلايلش هم شايد خودم باشم که از سر و کله زدن با آدمهاي غريبه خوشم نميآيد يکي هم احتمالا آدمهاي طرف مقابل باشند که .... (خيلي هم مهم نيست)
از خيلي وقت پيش هم تصميم داشتم که اگر فوق ليسانس قبول بشوم کارم را ول کنم. حالا هم بنا به شرايط پيش آمده بهشان گفتم که از مهر به بعد سر کار نميآيم. راستش تمام اين چند وقت، مزخرف بودن کار را به اميد اينکه تا چند ماه ديگر تمام ميشود تحمل کردهام. اما سؤالي که برايم پيش آمده و با ديدن اين تبليغ برايم پررنگتر شد، اين است که در شرايطي غير از شرايط الانِ من (يعني کاري براي بيست يا سي سال) چهکار بايد کرد؟ يعني اگر کاري داشتي که دوستش نداشتي و "مجبور" شدي که قبولش کني يا مجبور باشي که ادامهاش بدهي بايد چهکار کرد. اصلا اينجا مجبور بودن معني ميدهد؟ آدم چهقدر بايد بگردد تا کاري پيدا کند که واقعا دوستش داشته باشد؟ اصلا اين همه راه که تا الان آمدهام درست است؟ کاري که بايد "تحمل"اش کني را سي سال ميشود ادامه داد؟ اصلا چرا آدم بايد کاري کند که نتواند شغلاش را ول کند؟
نوشت این را حسین at 8:32 PM 3 comments
Saturday, June 7, 2008
«تو به دیوار تکیه میدهی و مرا نگاه میکنی.
آه هلیا ... چیزی خوفناکتر از تکیهگاه نیست. ذلت، رایگانترین هدیهی هر پناهی است که میتوان جست.
هلیا! اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید؟
اسکناسهای کهنه را نوارهای چسب حمایت میکنند،
سربازان را،
سنگرها.
هلیای من! ما را هیچکس نخواهد پایید و هیچکس مدد نخواهد کرد»
-بار دیگر، شهری که دوست میداشتم، نادر ابراهیمی
نادر ابراهیمی هم مرد.
نوشت این را حسین at 1:09 PM 2 comments
Tuesday, June 3, 2008
در باب کندن و ماندن- قسمت سوم
اینها تکههایی از حرفهای آرشاه که در جواب ماندنها گفته و گفتم حیفه که بقیه نخونند: (بعضی قسمتها رو به علت این که احساس کردم شخصیاه اینجا ننوشتم)
«...
این کندن هم مرد شکم لاغر و اینا نمیخواد.
حادثهی بزرگ عصر من ... سفرهای فضایی. این سفرها قطعا قابل ستایش بودند. ولی چه فرقی میکند؟ رفتن از سیارهای به سیارهی دیگر، مثل رفتن به مزرعهی آن سمت جاده است."
یادته؟
خیلی هم فرقی نمیکنه. همون قدری که باید به خودت سخت بگیری که بکنی، همون قدر هم باید سخت بگیری که نکنی
همون اندازه که باید به خودت آسون بگیری که بتونی بکنی، همون اندازه هم باید به خودت آسون بگیری که بتونی نکنی
اینها رو نذار به حساب اینکه اینی که اینها رو مینویسه، نمیدونه چی کار کرده و "یهو شد دیگه". بذار به حساب اینکه خطوط سیری در حجم زمان بودند که بعضیهاشون باید قطع میشدند و بعضیها ادامه پیدا میکردند.
حالا خیلی تفاوتی نمیکرد کدومشون تبدیل بشن به دنیاهای قبلا ممکن وِ ناموجودِ دیگر ناممکن، یا کدومشون دنیاهای هنوز ممکن ِ ناموجود بمونند.
این اتفاقیه که هر لحظه و همیشه داره میافته.
همینه داستان کندن از یه آدم هم.
اصلا برای من که تمام کندنهای روی زمین، همینند.
حالا گاهی وجودت را میگذاری وسط این داستان، گاهی برش میداری میگذاری وسط آن یکی داستان. گاهی هم پرت میشوی در جایی میانهی یک داستان ِ "اصلا دیگر".
داستانها هم اصولا اگر خیلی کلاسیک نباشند، گاه شخصیت اصلی همان اوایل داستان میگذارد و میرود یا میمیرد یا اصلا نویسنده یا دوربین سرش را کج میکند و جای دیگری را میگیرد. گاهی هم یکی هست که نیست. جایی، جملهای، سکانس کوتاهی فقط حضور سبکش میآید و همینطور مینشیند همان وسط، سایهی سنگینش را تا جاهای دور دور میگسترد.
اصلا اینها را قرار نبود بنویسم. قرار بود بگویم که گاهی لازم است "انسانیها"ی مهم و در عین حال فراموششده یادآوری شوند. از نوع همان چیزهایی که در مورد "آدم" گفتی. حالا نه آنی که بهش فحش میدهی لزوما. حتی آنی که در موردش همینطور حرف میزنی. یا همانی که کارهایش را، بودنش را توجیه میکنی.
اوریانا فالاچی در "زندگی، جنگ، و دیگر هیچ" این حقیقت فراموششده را در باب آنهایی بیان میکند که "با خودشان کلنجار میروند که اشتباهاتِ <او> را توجیه کنند". میگوید:
"هنگامی که کسی را دور انداختیم، دیگر نباید سعی کنیم اشتباهاتش را تشریح کنیم. فقط هنگامی دنبال چراهای اشتباهات او میرویم که هنوز او را کاملا دور نینداخته باشیم."
...»
نوشت این را حسین at 9:25 PM 3 comments
به خوردن یکدیگر
هر چند خبر جدیدی هم نیست، ولی انگار راست است (ممنون از نوح)
نوشت این را حسین at 9:23 PM 1 comments
Sunday, April 13, 2008
در بابِ ماندن - قسمت دوم
1- يک حرف ديگري هم ميخواهم بزنم و نميدانم چرا ميخواهم ربطش بدهم به حرفهاي قبلی. نميدانم چرا فکر ميکنم که اگر يک حرف ساده را بپيچانم، قشنگتر ميشود. کلا نميدانم چرا.
2- حرف از ماندن در يک دوران بود، بايد حرف از ماندن در يک آدم هم زد. که اين ذهن با همهي بزرگياش، خيلي وقتها اينقدر کوچک ميشود که نميتواند از يک نفر بگذرد. و اين نگذشتن بعضي وقتها منجر به حسرت ميشود، گاه کينه گاهي هم چيزهاي ديگر.
3- و شايد همين کينه است شايد هم همان چيزهاي ديگر، که باعث ميشود حرفهايت را فقط براي دل خودت نگويي. حرفهايت را پيش همه بزني و اين حرفها از روي کينهاي باشد که حوادث روزگار يا آن طرف، يا حتي خودت باعثش بودي. و قسمت دردناک قضيه شايد اين باشد که اين حرفها همهي واقعيت هم نباشد. (راستي موضوع ارغوان بعدي در مورد حقيقت و واقعيت است، مطلب بنويسيد، اگر ارغوانِ بعدي در کار باشد البته.)
4- اگر فوتبال زياد ببينيد، ميدانيد که بازيکنهايي هستند که فحش دادن به آنها مُد ميشود. و انگار گزارشگرها وظيفه دارند که به اينها بد و بيراه بگويند. بعضي به حق و بعضي به ناحق.
5- ماها هم يک وقتهايي انگار همينطور ميشويم و وظيفهمان ميشود به بعضي آدمها فحش بدهيم، هر جا که مينشينيم. انگار داريم اعمال واجبمان را انجام ميدهيم. روزي پنج بار که واجب است، هر قدري هم که بيشتر شد ميگذارند به حساب مستحبات. بعضي وقتها به حق، بعضي وقتها هم....
6- و يک وقتي ميبيني که اين آدم که داري بهش فحش ميدهي، کسي بوده که سالها دوستش داشتهاي. و حالا جلوي هر کسي هر چيزي که از دهانت در ميآيد به او ميگويي و هر حرف نامربوطي که گير ميآوري به او ميبندي و هر طعنهاي که ميخواهي به او ميزني. چرا؟ چون فلاني خيلي آدم مزخرفِ بيشعور خائني است و تو خيلي آدم خوبي هستي؟ يا دليلش اين است که تو توي آن آدم ماندهاي؟ يا دليلش اين است که فحش دادن به فلاني مُد است؟ يا دليلش اين است که تو ميخواهي ماندنات را توجيه کني؟
7- همين آدمي هم که واجبات را در موردش ادا ميکني، معمولا در موردت حرفي نميزند، اگر هم ميزند از خوبيهايت ميگويد و بس. اينقدر هم بزرگ هست که موقع حرف زدن از تو، اشتباههايت را نبيند و دهانش جز براي گفتن خوبي از تو، باز نشود. دليلش هم اين نيست که تو خيلي خوبي و اين خيلي آدم مزخرفِ (...) است. (فکر میکنم واضح است دیگر که این حرفها ربطی به من ندارد)
8- کاش يک وقتي از خودمان بپرسيم که نکند ما هم اشتباه کرديم. نکند معذوريتهايي بوده که ما نميديديم و آن طرف ميديد. نکند مشکل زمان و مکان نامناسب بوده. نکند اينها همه سر و ته يک کرباس نباشند. نکند...
نوشت این را حسین at 1:32 AM 6 comments
در بابِ ماندن - قسمت اول
1- من فکر ميکنم اکثر آدمها يک دورهاي از زندگيشان هست که در آن ميمانند. يا اينکه يک آدم در زندگيشان هست که در آن آدم ميماند. هر قدر هم که زمان جلو برود فرقي نميکند. حالا يا آن دوران مربوط به کودکي است يا نوجواني يا هر وقت ديگري از زندگي.
2- خيلي وقتها يک آدم فقط يک معنا ندارد. مثلا فلاني را که بعد از مدتها ميبيني، اعتبارش تنها به فلاني بودن نيست. يک مقداري از اعتبارش مربوط به گذشتهاي است که با خودش ميآورد. با يک گذشتهي مشترک.
3- پارسال همين موقعها بود که دوستهايمان داشتند ميآمدند ايران. آمدند و رفتند. حالا دوباره دارند ميآيند و اين خوشحالي ما از ديدن دوستان قديممان هم شايد به همين اعتبار باشد. که آنها با تمام خوب بودنِ خودشان به تنهايي، چيزهاي ديگري هم دارند. اينجا از آنجاهايي است که کلمهام براي بيانش کم ميآيد.
4- يادم ميآيد قديمها که خبر پذيرش گرفتن بچهها ميآمد، در آن لحظهي اول خوشحال ميشدم. بعدتر به اين فکر ميکردم که اين هم رفتني شد..... اما همين يک ماه پيش که حسام SMS زد که از فلان جا پذيرش گرفته، من در همان لحظهي اول يخ کردم. آن موقع هر قدري که تلاش کردم، خوشحاليم نيامد. (بماند که حالا خيلي راضيام که به چيزي که ميخواسته رسيده و اميدوارم بقيهي کارهايش هم جور بشود)
5- دو سه روز بعدش که همين خبر را به حسين گفتم، يک جوري نگاهم کرد و گفت: جدي؟... بعدش به من گفت که او هم آن اول خوشحال نشده است.
6- و همين جاست که ميگويم اعتبار آدمها تنها به خودشان نيست. خيلي وقتها يک آدم يک نشانه است، يا شايد هم يک نماد. همين جا بود که من و حسين اعتقاد داريم که حسام نماد يک دوران ماست. همان دوراني که تويش ماندهايم.
7- اين ماندن شايد اصلا خوب هم نباشد. شايد يک مرد ميخواهد که بکَند از همهي چيزهايي که در آن مانده است. نه از آن مردهايي که شکمشان گنده است و ....
نوشت این را حسین at 12:43 AM 2 comments
