Monday, October 15, 2007

بی‌ربط‌ها 2



1- چند روز پیش بود که آقای کولی یک عکسی برایم فرستاد که کنار پیرمردی ایستاده بود. نشناختمش. از خودش پرسیدم که چه کسی است و جوابش را باور نمی‌کردم تقریبا. حالا این آقایی که این بالا می‌بینید همان آقای Cohen معروف است. با آن صدای عجیبش. نه این‌که خیلی آهنگ‌هایش را گوش داده باشم. در تمام این مدت‌ها دو تا آهنگ داشته که به شدت دوست داشته‌ام. یکی dance me to the end of love با آن کلیپ جالبش و آن دیگری famous blue raincoat با تکه‌های محشرش مثل  "thanks for the trouble you took from her eyes" . حالا با دیدن این عکس‌ها من نگران آن موقعی شدم که کسی برایم عکسی بفرستد و تویش یک نفر دیگر هم ایستاده باشد. و من نشناسمش. از صاحب عکس که بپرسم، بگوید این کناری تویی هستی که داری این‌جا را می‌خوانی و من باور نکنم.

2- حرف dance me to the end of love‌ شد و من یاد قدیم‌ها افتادم. آن موقعی که این آهنگ را دوست داشتم. بعد که هر روز این آهنگ را این ور و آن ور شنیدم و دیدم همه می‌خوانندش، آن علاقه‌ام هر روز به آهنگ کم‌تر شد، بدون این‌که دست خودم باشد. شاید به این اتفاق بتوان گفت "دست‌مالی شدن چیزهای خوب". انگار خیلی از این جمله‌های پرمعنی، آهنگ‌های پراحساس، کتاب‌های خواندنی یا آدم‌های بزرگ تا وقتی خوبند که خیلی معروف نیستند. یا اگر معروفند هنوز همه جا نیستند. همیشه جلوی چشم آدم نیستند. همه جا حرفشان نیست... همه هم این‌طور نیستند البته. و یک وقت‌هایی همه‌اش تقصیر خودمان است که این‌قدر یک چیزهایی را می‌شنویم و می‌بینیم و می‌خوانیم،‌ مثلا زنگ موبایل‌مان می‌کنیم‌شان یا آهنگ آسانسور می‌شوند که دیگر حتی شنیده هم نمی‌شوند، که تمام می‌شوند. و ما این آدم‌هایی که دوست داریم را می‌کنیم‌شان زنگ موبایل...

3- یک سری چیزها توی هوا هستند. یعنی چه بخواهی چه نخواهی به تو می‌رسند. بالاخره یک جایی بوده‌ای که اسم‌شان و حرف‌شان باشد. مثل فوتبال و علی دایی و آقای رییس و ... توی فضای مجازی هم همین‌طور است. بعضی آدم‌ها توی هوایش هستند. مثل بریتنی و پاریس هیلتون و دسته‌ی همین آدم‌ها که خیلی‌هایشان را حتی نمی‌دانی چرا معروفند. و من هر وقت این پاریس هیلتون را یک جایی می‌بینم یاد همان جمله‌ی عالی جناب کولی می‌افتم که مضمونش این بود که: "باید تأسف خورد به حال دنیایی که توی 60 سال از «اینگرید برگمن» می‌رسد به پاریس هیلتون."

 4- و چه دنیای عجیبی دارند این سلبریتی‌ها که حتی معلوم نیست به خاطر کدام هنر یا زیبایی یا هر چیز دیگر باید هر روز ببینی‌شان و هر روز بخوانی‌شان. (و این دیدن و خواندن هم دست خودت نیست چون همه جا هستند.) و شغل‌شان یا حرفه‌شان (اگر غیر از خودشان بودن شغلی داشته باشند) را هزار نفر بهتر از آن‌ها انجام می‌دهند. و تو باید بدانی که الان با فلانی دوست است یا رفته است زندان یا فلانی را زده یا به خاطر سرعت غیرمجاز و مصرف کوفت و زهرمار تحت تعقیب است. یکی‌شان هم که می‌میرد خفه‌ات می‌کنند تا بفهمند که پدر ِ خوشبخت بچه‌اش چه کسی بوده. و همه‌ی این‌ها برای این است که یک عده‌ای تصمیم گرفته‌اند که این‌ها برای ملت مهم باشد (این که گفتم شاید توهم توطئه بود) یا برای این است که top search های همه‌ی engine‌ها همین‌ها هستند و من و تو می‌توانیم خیالمان را راحت کنیم که توی این بازی مسخره هیچ نقشی نداریم و فقط تقصیر دیگران است.

5- و حتما یک چیزهایی را همه‌مان گم کرده‌ایم که داریم مسابقه می‌دهیم برای بی‌شکل شدن و بی‌رنگ شدن و بی‌هنر شدن. و ما هر روز بیشتر شکل هم می‌شویم یا تلاش می‌کنیم شکل هم بشویم که اگر آن شکل چیز به‌درد بخوری بود عیبی هم نداشت. و چقدر غنیمت‌اند آن‌ها که تلاش نمی‌کنند هر روز بیشتر شکل بقیه بشوند.

6- و حتی اگر چیزها شکل هم داشته باشند، ما زور می‌زنیم که روح را از آن‌ها بگیریم. آن قانون‌مان می‌شود که تا می‌توانیم دورش می‌زنیم و به قول این آقا یک وقتی اگر قانون اساسی سوییس را بگذاریم توی کشور ممکن است وضع بدتر بشود. آن اخلاق‌مان می‌شود که برای چیزهای کوچک داد می‌زنیم و برای چیزهای بزرگ خفه می‌شویم. آن دین‌مان می‌شود که به جای روح هیچ چیزی ندارد و دین‌دارهایمان وضع‌شان از همه بدتر است و آن هم بی‌دینی‌مان که به جای روح فحش دارد. آن آدم بودن‌مان می‌شود که به جای روح..... بعد می‌بینیم که روح‌مان هم دیگر روح ندارد.

7- من سعی کردم کامنت خباز پای پست قبل را قبول نداشته باشم ولی نشد. این‌که گفته بود ما خیلی وقت‌ها می‌نویسیم که بگوییم "آقا ما هم هستیم". خودم را که می‌گردم می‌بینم یک وقت‌هایی یکی از دلایل این‌جا نوشتنم همین می‌شود و هر چند که گفت این عیبی ندارد، آدم یک جوری می‌شود. این را می‌نویسم برای خودم که آن وقت‌هایی که برای گفتن "آقا ما هم هستیم" این‌جا می‌آیم چیزی ننویسم...

8- طولانی و خسته‌کننده شد، ببخشید. 

Friday, October 12, 2007

بی‌ربط‌ها


1- فکر می‌کنم این را محسن می‌گفت که دلیل شروع وبلاگ نوشتن بیشتر آدم‌ها را از روی پست اول‌شان می‌شود فهمید، حتی اگر صریح نگفته باشند. من هم بدون دلیل خاصی فکر کردم که شاید راست بگوید. اولین نوشته‌ی خودم را که دیدم شرمنده شدم. تصمیم گرفتم که بروم و اولین نوشته‌ی جاهایی که می‌خوانم را پیدا کنم و بعد حدس بزنم که دلیل شروع وبلاگ نویسی‌شان چیست. می‌دانید که این گشتن‌ها به دیوار می‌خورد. همه یا از یک جای دیگری کوچ کرده‌اند و آمده‌اند جای جدید و آن قبلی را برداشته‌اند یا این‌که آرشیو‌هایشان را پاک کرده‌اند. یا این‌که اصلا ننوشته‌اند که از کجا آمده‌اند. خلاصه آن موقع نشد که آدم‌ها را تحلیل کنیم از روی نوشته‌هایشان. خیلی روزگار بدی شده است. دیگر هر خرسی می‌خواهد از وسطِ چهار خط آدم‌ها را بفهمد، تحلیل‌شان کند، بشناسد و به خودش حق بدهد که از روی همین چند تا حسی که می‌ریزند روی کاغذ در موردشان نظر بدهد. (وقتی که این جمله را به خودم می‌گفتم، جای خرس یک موجود دیگر بود، شما وقتی جمله‌ی قبل را می‌خوانید هر چیزی دوست دارید جای خرس بگذارید.) با عنایت به جمله‌های بالا، پست اول وبلاگ از شما، تحلیل از ما. به جالب‌ترین پست هم یک جایزه‌ی نفیس داده می‌شود!

2- شروعش را نمی‌‌دانم ولی حس می‌کنم پایان وبلاگ نوشتن یک اتفاق می‌خواهد. یک اتفاقِ نه خیلی عجیب و غریب. البته این نظریه‌پردازی درباره‌ی وبلاگ را می‌گذارم برای اهلش. ما یک وقتی با جناب نوح قرار گذاشته بودیم که یک چیزی راجع به وبلاگ نویسی بنویسیم که من هرقدر با خودم کلنجار رفتم چیزی به ذهنم نرسید. این حرف‌ها جامعه‌شناس می‌خواهد. کار خودت است...

3- چند وقت پیش تصمیم گرفتیم که برای ارغوان از بین وبلاگ ارغوانی‌ها مطلب برداریم. نشستیم و آرشیوشان (که موجود بود) را از اول تا آخر خواندیم. توی این وبلاگ‌ها، با این‌که خیلی چیزها را نمی‌شود دید، ولی یک چیزهایی معلوم است. می‌شود بزرگ شدن آدم‌ها را دید. می‌شود بزرگ ماندن آدم‌ها را دید. تویش پر است از شیب و سینوس و DC. می‌شود دید که آدم ممکن است یک جایی شروع بشود یا تمام. شاید چند سال که بگذرد و آدم برود خودِ چند سال پیشش را ببیند تعجب کند. شاید هم چند سال بعد که برگردد و نوشته‌هایش را ببیند، از هر خطش یک آدم بکشد بیرون یا یک ماجرا یا یک خاطره یا چیزهای دیگر که فقظ خود آدم می‌داند و بقیه مثل آب خوردن از کنارش رد می‌شوند. بعد ببین چه‌قدر سخت بود که بخواهم با این ذهن ِ هیچ چیز نفهم نوشته‌های دیگران را بخوانم و بگویم که فلان نوشته از آن یکی بهتر است و بعد به خودم فحش بدهم که پدر جان، طرف با این‌ها زندگی کرده است...

4- وسط همین آرشیو خواندن‌ها آدم ممکن است یک چیزهایی یادش بیفتد. مثلا یادش بیفتد که فلانی یک زمانی چه‌قدر با حالایش فرق داشته. و این فرق داشتن لزوما خوب یا بد نیست. مثلا فکر کنی که آن آقای اردوی همدان (دور و بر یک سال پیش) الان کجاست؟ (این فرق را یک نفر دیگر هم دید) و فکر کنی که چه‌قدر خسته شده است توی همین یک سال. ممکن است نگران آدم‌ها بشوی. و چه‌قدر مسخره است کسی که باید نگرانش باشند، خودش نگران کس دیگری باشد. تویی که این را می‌خوانی فرض کن که نگران یعنی کسی که نگاه می‌کند نه چیز دیگر. بیشتر پارامترهای خوب زندگی آدم‌ها این‌طوری هستند که تا یک جایی مفیدند و از آن‌جا به بعد دیگر چیز خوبی نیستند. یکی از همین خصلت‌های آدم‌ها خسته‌گی است. ما ولی بعضی وقت‌ها یادمان می‌رود که این خسته‌گی فقط تا یک جایی خوب است و بیشتر از آن دیگر نمودارش نزولی می‌شود... من خودم بعضی وقت‌ها چیزهای مهم یادم می‌رود،‌ آن هم چیزهایی که هیچ وقتِ هیچ وقت نباید از یاد آدم برود.

5- برای بعضی اصطلاحات یک نوع تعریف وجود دارد که پایه‌اش بر اساس شک است. مثلا من اگر بخواهم خفن را تعریف کنم می‌گویم: اگر کسی را دیدی و شک کردی که طرف خفن است، آن آدم خفن نیست. یک تعریف مشابه برای "خسته" و چند چیز دیگر هم می‌شود ارائه داد. (این بند را برای آن دوستی گفتم که می‌خواهد تعریفِ خسته را بداند.)

6- حالا که حرف ارغوان را زدم یادم افتاد یک چیز دیگر هم بگویم. اگر اتفاق خاصی نیفتد تا چند روز دیگر ارغوان شماره‌ی پنج در می‌آید. اما برای ادامه‌ی ارغوان به نظر یک راه بیشتر نمانده است و آن هم این‌که نشریه را موضوعی کنیم یا به عبارتی تغییر کاربری بدهیم. (مثل خودِ آدم که یک وقت‌هایی که بخواهد زنده بماند باید تغییر کاربری بدهد.) البته این موضوع به طور رسمی مطرح نشده ولی به نظر می‌آيد که راه دیگری نداریم. اگر نظر دیگری دارید برای ادامه‌ی کار، بگویید. اگر هم به نظرتان این کار خوب است، موضوع پیشنهاد بدهید. من خودم هم یکی دو تا موضوع دارم. (یا کامنت بگذارید یا به یکی از ارغوانی‌ها بگویید)

شش هفت مورد پراکنده‌گویی دیگر هم مانده است که چون طولانی شد چند روز دیگر بقیه‌اش را می‌گویم.


آدم قبل از این‌که بعضی حرف‌ها را بزند، مثل این است که دست‌هایش را آورده است بالا، جلوی صورت خودش. حرف را که دارد می‌زند، سرخ می‌شود، می‌سوزد. بعدش هم جای چهار تا انگشت می‌ماند...

پ‌ن: پنجره‌ی اتاقم باز است و صدای همسایه می‌آید، چند نفر دارند با هم حرف می‌زنند و می‌خندند، یکی‌شان بلندِ بلند. همین‌طوری هوس خنده‌ی بلندِ از ته دل کردم.

Wednesday, October 10, 2007

...شاید، یک وقتی


من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که آن همشهري داشت نان شبش را از گلوي من بيرون مي‌کشيد يا وقتي که آن ديگري داشت پشت من و تو سوار مي‌شد تا بالا برود. من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که آن بچه‌ي دو ساله دستم را گرفت و گفت بنشين. بعد هم خودش گذاشت و رفت. يا وقتي که همه چيزم را به باد دادم تا با آن بازي کند. من بايد يک جايي خدا را ديده باشم. وقتي که کسي براي تو بال مي‌کشيد و براي من ميله. من بايد جايي خدا را ديده باشم. وقتي که کسي با خودکار آبي چشم سياه مي‌کشيد. يا يک بار، وقتي که به تو نگاه کرده‌ام، صاف توي چشم‌هايت.

Tuesday, October 9, 2007


"رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آن‌جا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود
پیرانه‌سر، دیوانه‌وار
تنها
تنها تنها
رقصیدم
..."

-ابراهیم منصفی

Sunday, October 7, 2007

موج‌های نرفتنی


جنگ است دیگر. چیزی سرش نمی‌شود. می‌آید و می‌رود و آدم‌ها را می‌گذارد با چیزهایی که به آن‌ها می‌دهد. موج است دیگر. می‌آید و بیرون نمی‌رود. می‌گفت فلانی از آن‌هاست. توی جنگ این‌طوری شد.

می‌گفت حالا اما حالش خوب است. یعنی دو سه ماهی این‌طوری می‌ماند. حالش خوب است، مثل من و تو. اما یک دفعه یادِ موج می‌افتد. شاید هم موج یادش می‌افتد. دیوانه می‌شود. بعد از این‌که شکستنی‌های خانه‌شان را شکست می‌رسد نوبت دل. زن و بچه‌اش را می‌زند، تا می‌خورند. بعد که شکستنی‌ها را شکست و زدنی‌ها را زد، موج می‌رود. عاقل می‌شود. می‌فهمد که چه کار کرده. می‌آيد معذرت‌خواهی کند. رویش نمی‌شود. شروع می‌کند به گریه. اما تمامش نمی‌کند...

Saturday, October 6, 2007


1-"سلام، خسته نباشید، لطفا وبلاگ من رو ببینید!" و یک کارت می‌دهد دستم.

2- سرمربي آرسنال ادامه داد: "من به هيچ وجه خوشحال نمي‌شوم اگر كسي به من بگويد كه به بازيكني اعلام كنم متاسفم شما توانايي بازي كردن را داريد اما در جاي درستي به دنيا نيامده‌ايد."

3- "اصل حرف من این است که یک وقت یادمان نرود که احمدی‌نژاد واقعاً کیست." از آق بهمن

4- "ما زباله‌ها حتا حوصله نداریم روزنامه در بیاوریم و پلاکارد چاپ کنیم و میتینگ راه بیندازیم که زباله‌های جهان متحد شوید." از کوروش علیانی 

Wednesday, October 3, 2007

چون ما


دارند با هم تلفنی صحبت می‌کنند. یاد قصه‌ی ننه دریا می‌افتند. این آقا می‌گوید که داستانش درست یادش نیست. وقتی که این حرف را می‌زند فکر می‌کند که این اواخر هزار تا از این جمله‌ها گفته که ته‌اش "یادم نیست" است. یاد چند روز قبلش می‌افتد که به یکی می‌گفت که یک زمانی چقدر شعر بلد بوده و الان یادش... آن آقا ولی یک کمی یادش بود. قصه را تعریف می‌کند تا به آخرش می‌رسد. می‌گوید که آخرش را درست نمی‌داند. هر دوتایشان یک حدسی می‌زنند. چون ننه دریا معمولا قصه‌هایش را مثل هم تمام می‌کند. با هم قرار می‌گذارند که بعدش بروند بخوانندش. این آقا شروع می‌کند به خواندن. ولی نمی‌داند که آن یکی هم می‌خواند یا نه...

همین‌طوری جلو می‌رود تا می‌رسد به یک جای قصه :‌
"دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید،‌ نه شور،
برهوتی شده دنیا که تا چش کار می‌کنه مُرده‌س و گور 
نه امیدی- چه امیدی؟ به خدا حیفِ امید!-
نه چراغی- چه چراغی؟ چیز ِ خوبی می‌شه دید؟- ...."
حالا این آقا یاد اول همین کتاب می‌افتد. قصه را همین جا ول می‌کند و می‌رود به صفحه‌ی اول کتاب. یک کسی با دست همین تکه را نوشته. و تهش هم اضافه کرده «اما تو گروه زندگی یه جور دیگه‌س». این جمله را چند بار می‌خواند. هر باری که می‌خواند یک علامت سؤال ته جمله پر رنگ‌تر می‌شود. تصمیم می‌گیرد که علامت سؤال را پاک کند و دیگر نخواندش. ول می‌کند و می‌رود سر ِ قصه. به آخرش که می‌رسد ننه دریا کار خودش را می‌کند. دارد فکر می‌کند که حدسشان درست بود. آن تهِ تهِ شعر هم نوشته: "جز خدا هیچ چی نبود، جز خدا هیچ چی نبود!"

حالا دوباره فکر آن وقت‌ها را می‌کند. وقتی که با آن آقا می‌نشستند و شعرهای همین شاعر را می‌خواندند. سعی هم می‌کردند که دقیقا مثل خود شاعر بخوانندش. آن آقا هم وقتی که از شعری خیلی خوشش می‌آمد یک "وای"ِ جالب می‌گفت. اما آن آقا حالا چیزی دارد که "به آبی نخرد طوفان را" حتی اگر طوفانش را ننه دریا درست کرده باشد. اما این یکی هیچ. حالا اما آن شعرها اصلا یادش نمی‌آید. با خودش فکر می‌کند که او هنوز هم این شعرها را می‌خواند یا نه؟ تصمیم می‌گیرد که شروع کند. به طور اتفاقی یک جای کتاب را باز می‌کند. آن وقتی که شعر ِ قبلا خوانده شده می‌آید، با اشتیاق تا ته می‌خواندش. آن وقتی که شعر جدید می‌آید، بی خیال شعر می‌شود. فکر می‌کند که این روزها با همه‌ی کتاب‌های شعر همین کار را می‌کند. پس این شعرهای نخوانده را کِی باید خواند؟

می‌بیند این‌طور نمی‌شود. می‌رود فهرست را نگاه می‌کند. می‌گردد تا اسم‌های آشنا را پیدا کند و فقط همان‌ها را بخواند. بازی‌اش می‌گیرد و تلاش می‌کند که کتاب را دقیقا سر ِ همان صفحه باز کند. حالا دیگر مهم‌تر از شعرها این است که دقیقا همان صفحه را باز کند. اوضاع خیلی هم بد نیست. می‌رسد به "ابراهیم در آتش". کتاب را که باز می‌کند دقیقا صفحه‌ی قبلی‌اش می‌آید. بازی را حدودا برده است.
"به چرک می‌نشیند
خنده
به نوار زخم بندی‌اش ار 
ببندی"
با خودش می‌گوید که خنده‌ی مصنوعی هم به چرک می‌نشیند یا نه؟
"رهایش کن
رهایش کن
اگر چند
قیلوله‌ی دیو
آشفته می‌شود."
رهایش می‌کند و کتاب را می‌بندد.

پ‌ن‌: شاملو <> شعر شاملو، نوشته‌ای قدیمی از کشتی نوح

Sunday, September 30, 2007

یک روز


چون ندانستم که آن شب سنگِ تو پاهاي رفتن را شکست
من به نازي به نيازي به لب شعبده‌بازي بروم
تا که ساز دلِ من نغمه‌ي ناکوک نگيرد
من به خوابي به سرابي به هوايِ مي ِ نابي بروم
گرچه زنجير هوس بسته به پايم، روزي
"من به بوي سر زلفي" به خيالي به تماشاي محالي بروم

پ‌ن: از روی دست همان بیت معروف حافظ

Saturday, September 29, 2007

درست همان جا


محسن زنگ زد و گفت که چیزی برای ارغوان نوشته. همان پشت تلفن برایم خواند. من هم برگشتم و گفتم که فلان جمله‌ها را نمی‌شود نوشت. همین هفته‌ي پیش که آن‌ها را گرفتند، همین چیزها را نوشته بودند. این‌ها را حذف کن. او هم گفت حالا که این طور است من اصلا تایپش هم نمی‌کنم. متن بی متن. یعنی تمام. بعد من باید بروم توی فکر که اصلا حق داشتم بگویم که فلان چیزها را نمی‌شود نوشت؟ بعد هم فکر‌ ِ این‌که چرا همیشه حرف‌های درست را نمی‌‌شود گفت. یعنی همیشه درست آن چیزی که باید گفته شود، گفته نمی‌شود. جای آن چیزی که محسن نوشته بود توی ارغوان بود. درست همان جا.

بعد یک روز دیگر می‌شود و همه می‌گویند که از آن "مورد اول" بپریم. خودم هم می‌گویم. بعد از آن هرقدر که فکر کردم نفهمیدم که چرا همیشه باید بپریم. آن آدم‌هایی هم که می‌خواهند چیز درست و حسابی بنویسند، مجبور می‌شوند که پشت سر هم بپرند از موضوع‌هایشان. آن قدر می‌پرند که بی‌خیال‌ِ نوشتن می‌شوند. نوشتن چیزی که از همه جایش پریده‌ای خاصیتی ندارد. دیگر آن‌ها که قرار است بنویسند، خودشان نمی‌نویسند. حالا یک نفر پیدا شده و از آن مورد اول نپریده. جایش احتمالا قرار بوده توی ارغوان باشد ولی درست همان جایی که باید حرف‌ها را زد، باید بپری...  

Thursday, September 27, 2007

...خیلی وخ پیش بار و بندیلشُ بست


حتما باید یک باد سرد بخورد تا یادش بیفتد که مالِ کجاست. حالا خرس قطبی دارد بار و بندیلش را می‌بندد که برود آن‌جایی که باید باشد. برود جایی که چهار تا خرس دیگر هم هستند و هر کدامشان یک گوشه‌ای توی برف‌ها جا خوش کرده‌اند یا برای خودشان بازی می‌کنند. خوبی‌اش این است که دارد از خاک رها می‌شود و می‌رود وسط آب. این موقع‌ها باید فصل خوشحالی خرس‌ها باشد دیگر. این یکی هم مثل بقیه است، فقط ته دلش می‌گردد که نکند آن دو تای اول، که مال‌ِ آدم‌هاست، را بیشتر از این دو تای دوم، که مال‌ِ خرس‌هاست، دوست داشته باشد. آخر هم به خودش می‌قبولاند که این‌طور نیست. ولی حتما باید یک باد سرد بخورد که یادش بیاید
در آرزوی آغوش گرم،
نیست
...

Saturday, September 22, 2007


می‌دانی که روزگار خیلی بازی دارد. آن وقتی که بازی‌هایش را به اوج می‌رساند، آن وقتی که می‌خواهم به زمین و زمان بد و بیراه بگویم، یک چیزی یا یک چیزهایی یادم می‌آید که دهانم را می‌بندد. و من می‌مانم، مثل همیشه. یعنی یادم می‌آيد که همین بازیگر، بی آن‌که ‌استحقاق چیزی را داشته باشم، آدم‌هایی را سر راهم قرار داده که دهانم را ببندد. آن‌هایی که یک دقیقه بودنشان، همه‌ی نامرادی‌ها را جبران می‌کند. آن‌هایی که بودنشان لطف است، نمی‌دانم از طرف چه کسی، برای تمام لیاقت‌های نداشته. برای تمام حق‌های نداشته. برای تمام کارهای نکرده. و من می‌مانم، مثل همیشه.

قرار است این‌جا جواب بدهم؟ باید جواب چه چیزی را بدهم؟ من نمی‌توانم جواب یک دقیقه از این پنج سال یا یک نقطه از آن چیز را بدهم. این آدمی که دارد این را می‌نوسید خیالش راحت است. راحت است چون می‌داند که نمی‌تواند جواب بدهد. راحت است چون می‌داند که نمی‌تواند ادای دین کند. حالا این آدم باید چه بگوید که خودت ندانی؟ چند روز پیش به تو گفتم که فکر می‌کنم همه‌اش تقصیر خودم است. تقصیر من است که بعد از این همه سال، هنوز نفهمیده‌ام که باید دوست داشت ولی دل نبست. یعنی فهمیده‌ام ولی نمی‌توانم عمل کنم. ولی این یکی با همه فرق داشت. این یکی تقصیر تو بود. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود فقط دوست داشت. دل خودش می‌رود. این یکی تقصیر تو بود... این یکی تقصیر تو بود.

این‌ها را برای این دارم می‌گویم که حالا بهانه‌اش پیدا شده. بعضی آدم‌ها می‌شوند معیار. یعنی وقتی که می‌گوید نه، نمی‌کنی، نمی‌مانی، نمی‌روی. آن وقتی هم که سرش را تکان می‌دهد، می‌کنی و می‌مانی و می‌روی. ولی آن وقتی که جوابی نمی‌دهد. می‌مانی، مثل همیشه. و من خیلی خوشبخت بوده‌ام که این همه سال یک معیار داشته‌ام برای همه‌ی کارهایم، برای کردن و نکردن، برای رفتن و نرفتن، برای ماندن و نماندن. یک معیار داشته‌ام برای آدم ‌شناسی. معیار داشته‌ام که بفهمم آن پسری را که قدیم‌ها می‌‌گفتند بد است، آن قدرها هم بد نیست. معیار داشته که بفهمم آن آدمی که از راه دور می‌آید و چیزی می‌گوید و می‌رود، هنوز نسل آدم بزرگ‌های دانشکده را زنده نگه داشته. معیار داشته‌ام برای این‌که بفهمم آن حرف‌هایی که زده‌ام درست بوده یا نه. یکی را داشته‌ام که آن سال‌ها جلوی من را بگیرد که خیلی حرف‌ها را نزنم. یک کسی را داشته‌ام که موقع افتادن دستم را گرفته است. و حالا همه‌ی این "داشته‌ام" را تبدیل بکنید به "دارم"، با تمام لیاقت‌های نداشته.      

حالا این کسی که دارد این را می‌نویسد و معلوم نیست چند بار دیگر پایش را توی آن دانشگاه بگذارد، خیلی هم ناراحت نیست. یعنی ممکن است یک وقتی که می‌رسد به سربالایی دانشگاه،‌ شک کند که باید بدود یا آرام برود. ممکن است یک وقتی که از پله‌های تعاونی رد می‌شود، شک کند که باید مستقیم برود یا رویش را برگرداند و رد شود. ممکن است آن وقتی که توی سایت سرک می‌کشد که پیدایت کند،‌ به آن ته که رسید، دلش بگیرد. ممکن است بعضی وقت‌ها مجبور شود سرش را بیندازد پایین که کسی نبیندش. ولی ناراحت نیست. یعنی برای کسی که فقط قرار است یک کمی آن طرف‌تر برود ناراحت نیست. این آدم یعنی همان من، باید خیلی احمق باشد که چیز به این بزرگی را از دست بدهد، چون فقط یک کمی آن طرف‌تر می‌رود. مطمئن باش، این یکی را نمی‌گذارد.

شاید حسرت من بعد از این همه سال، این باشد که خوبی و بزرگی ِ تو واگیردار نیست و من بعد از این همه سال هنوز باید بدوم که ذره‌ای مثل تو بشوم. باید حسرت بخورم به آدم بودنت. باید ناراحت بشوم که شکل تو نشده‌ام. نمی‌دانم چرا یک کسی توی خانه‌ی ما دارد می‌خواند:
گل نسبتي ندارد
با روي دل‌فريبت
تو در ميان گل‌ها
چون گل ميان خاري...

Friday, September 21, 2007

به گم‌شده


مي‌خواهم
کم بشوم
سرکشي مي‌کند
گم مي‌شوم

Tuesday, September 18, 2007

هنوز صدایش می‌لرزد


توی تمام معلم‌های آدم چندتایی هستند که برای همیشه یاد آدم می‌مانند. دلیلش را درست نمی‌دانم. یعنی نمی‌دانم چه چیز یک آدم یا معلم است که باعث می‌شود بعد از ده سال خیلی از کارهایش یادت بماند یا چه چیزی باعث می‌شود که راحت بتوانی به طرف بگویی استاد. یکی از این معلم‌های ما "محمد ایوبی" بود. آقای ایوبی که راحت می‌شود استاد ایوبی صدایش کرد، معلم انشای اول و سوم راهنمایی ما بود. معلم ادبیات سوم راهنمایی هم بود. فکر می‌کنم بعد از ما هم دیگر آن‌جا درس نداد.

سر کلاس‌ها یک کمی عصبانی‌تر از حد معمول بود. قیافه‌اش شکسته‌تر از سنش. یک شال گردن معروف هم داشت. با آن «پدر من» گفتن‌هایش وقتی که از دست کسی عصبانی می‌شد. سر کلاس‌های انشا، کارش تخریبِ ما بود. تخریبی که همه‌ی ما لازم داشتیم تا بفهمیم آن چیزی که تا حالا می‌نوشتیم اسمش انشا نیست. و بعدترها ،برای من حداقل، این‌که بفهمم اوضاع من و نوشته‌هایم هنوز هم مثل همان موقع است. چیزی که بس است برای تمام عمرم. دیگر چه انتظاری از یک معلم می‌شود داشت؟ کسی را نمی‌توان نویسنده کرد. (البته این کار را چهار پنج نفر از این‌هایی که اسمشان این بغل هست هم انجام می‌دهند، همان‌ها که خیلی وقت‌ها به بزرگی قلم‌شان و خودشان غبطه می‌خورم)

بعدترها از سال بالایی‌هایمان شنیدیم که یک سال قبل از این‌که معلم ما بشود، چند هفته‌ای نیامد مدرسه. خبر آوردند که همسرش یک جایی آن دور و بر ها تصمیم گرفته دیگر نباشد. تصمیم گرفته که معلم ما را تنها بگذارد. نمی‌دانسته که این معلم ما خودش را یک جایی جا می‌گذارد. می‌گفتند وقتی که برگشت سر ِ کلاس، بداخلاق شده بود. وقتی برگشت، پیر شده بود. امروز داشتم رادیو زمانه را می‌گشتم که دیدم یک داستان از او را گذاشته‌اند. صدایش من را برد به داستان‌خوانی‌های آن موقع‌اش. داستان مال‌ِ همان سال‌هاست. ماجرا هم، ماجرای خودش. هنوز بعد از دوازده سال، وقتی به آخر داستان می‌رسد صدایش می‌لرزد. هنوز بعد از دوازده سال... هنوز...   

Sunday, September 16, 2007


بعضی از آدم‌هایی که به این‌جا سر می‌زنند، از طریق جناب google به این‌جا می‌آیند. هر چند وقت یک بار عبارت‌های جستجوی عجیبی در بینشان پیدا می‌شود که یکی از آن‌ها من را ترغیب کرد که این مطلب را بنویسم. عبارت جستجو دقیقا این بود: "عکس کارای بد دخترهای ایرانی". البته جمله‌های این شکلی زیاد دیده شده. شاید مثلا این پست را باید آن وقتی که با عبارت "عکس پسرهای خوشگل بالای 16 سال"‌ به این‌جا آمدند می‌نوشتم. البته این مورد اخیر تنها باری بود که دنبال عکس پسر می‌گشت و در بقیه‌ی موارد، جستجو برای عکس دخترها است. می‌خواستم همین‌جا از خلاقیت این دوستان تشکر کنم و خسته نباشیدی به همه‌ی جستجوگران بی‌نشان عالم مجازی بگویم. حرف دیگری هم ندارم.


پ‌ن 1: من که می‌دانم دو روز دیگر می‌گویند که اشتباه شده و ما تا حالا اسم google و blogfa‌ را نشنیده بودیم و فیل‌تر هم بی‌خود بوده. خواستم بگویم حیف است که آدم به این جستجوگران خسته نباشید بگوید و به آن‌ها هیچ چیزی نگوید. فقط چون خسته نباشید برای‌شان کم است و بقیه‌ی جملات محبت آمیزی که من بلد هستم در این مقال نمی‌گنجد، می‌گذارمش به عهده‌ی خوانندگان.

پ‌ن 2: شاید جمله‌ی "بابا دیگه google رو که فیل‌تر نمی‌کنن" یک جمله‌ی معقول باشد و من خودم هم به راحتی از آن استفاده کنم. مشکل این‌جا است که اگر یک روزی تصمیم بگیرند که واقعا این کار را بکنند، هیچ چیز از هیچ چیز تکان نمی‌خورد.

پ‌ن 3: رفع فیل‌تر شد انگار.

Friday, September 14, 2007


"از دینامیت های
تام
که قبل از ترکیدن
پیست خاموش می شوند
متنفرم
کلا از هر چیزی
که من را
یاد خودم می اندازد..."

-چلچله

دریغا که دستی به مضراب نیست


من گاهی پشیمان می‌شوم ازخیال‌هایم. جای شک و تو عوض می‌شود. فکر می‌کنم آن وقت است که باید خیالِ تو را روی زمین گذاشت و رو را برگرداند و دوید. بعضی وقت‌ها داستانی، جمله‌ای یا کلمه‌ای بس است که فکرهای گذشته یادم بیاید مثل «سودای تو» که «بهانه‌ای». بس است که شک کنم به تویی که توی خیال‌هایم ساخته‌ام. به خیال‌های خوشم. به خوش خیالی‌هایم. من گاهی پشیمان می‌شوم از خیالِ تو. گاهی پشیمان می‌شوم از زندگی.

همین‌طوری گفتی یا ...؟


اشاره به دور می‌کند، مثلا چند سال پیش، و می‌گوید: "من یک بار در عشق موفق شدم". حالا خیلی هم مطمئن نیستم که آخرش را چه گفت. چون مخالف شکست احتمالا باید پیروزی باشد ولی تا آن‌جا که یادم می‌آید همین موفق شدن را به کار برد. نه، جداً این جمله یعنی چی؟  

Sunday, September 9, 2007


نمی‌دانم اولین بار کِی این عبارت را به کار بردم، فقط می‌دانم که دوستش دارم. یعنی هر دفعه که این «با اقتدار» را می‌گویم، احساس می‌کنم که دارم چیز مهمی می‌گویم. یا این‌که انگار چیزی پیدا کرده‌ام که تویش شکی ندارم. اما همیشه هم این‌طور نیست. خیلی وقت‌ها که این دو تا کلمه را می‌گذارم کنار هم و می‌گذارمشان توی جمله‌ام، دقیق‌تر که فکر می‌کنم می‌بینیم آن «با اقتدار» را فقط برای این به کار بردم که از آن خوشم می‌آيد و هیچ دلیل دیگری ندارد. یعنی اصلا اقتداری ندارد حرفم. مثلا وقتی که به تو گفتم که « آن یکی، با اقتدار بهترین آدمی است که توی دانشکده می‌شناسم» و بعدش هم گفتم «این یکی، با اقتدار دومین بهترین آدم است»، بعدش که فکر می‌کنم می‌بینم خیلی هم مطمئن نیستم. البته این عبارت یک خوبی دیگر هم دارد و آن این است که این اقتدار فقط برای بهترین نیست. این‌که می‌شود «با اقتدار» دوم بود یا «با اقتدار» سوم بود. حتی می‌شود «با اقتدار» اصلا نبود و چه‌قدر دوست داشتنی می‌شود بعضی وقت‌ها این اقتدار ِ آخری.

بعضی وقت‌ها آدم نمی‌داند که باید چه بگوید. مثلا همین امروز، وقتی که داشت خداحافظی می‌کرد. آن وقتی که آمد در ِ گوشم آن جمله‌ی شش کلمه‌ای را گفت، نفهمیدم که باید چه چیزی می‌گفتم که خودش نداند. هنوز هم نمی‌دانم. هیچ وقت هم نخواهم فهمید. یعنی مشکل از آن وقت نبود. مشکل از آن‌جا بود که توی شش یا شصت یا ششصد کلمه نمی‌شد حرف به درد بخوری زد. حالا مثلا بیایی بگویی که "امروز، با اقتدار بدترین فرودگاهی بود که تا حالا رفته بودم" و من فکر کنم که این جمله از آن‌هایی است که تویش شکی نیست. اما بعد به این نتیجه برسم که این جمله خیلی کوچک بود برای آن وقت. اصلا جمله‌اش اقتداری نداشت. و من این‌جا بتوانم هزار تا جمله بگویم که تویش اقتدار باشد، از آن اقتدارهای بدون شک. ولی هیچ کدامش آنی نباشد که باید بگویم. آن جمله‌ای که جواب چند سال زندگی را بدهد. آن جمله‌ای که جواب آن کسی که رفت را بدهد.

Thursday, September 6, 2007

آخرین نجوا



توضیح: این را می‌نویسم برای خودم، که چند سال دیگر که فراموشی به سراغم آمد، یادم بیاید که زندگی‌ام روزهای خوب کم نداشته است.

من جدا باید خوش شانس باشم که دوربین دارم.(این را قبلا هم گفته بودم) حالا هر شب یکی‌شان می‌آید خانه‌مان. یک هارد می‌دهد دستم که چند وقت بعد بیاید عکس‌هایش را بگیرد. توی این روزهای شلوغ که همه‌ی کارهایشان مانده است و باید بدوند و نخوابند، بهانه برای دیدنشان کم پیدا می‌شود. می‌دانید که کسی از عکس‌هایش نمی‌گذرد. من هم مفت و مجانی بهانه پیدا کرده‌ام که ببینمشان، آن هم دو بار. می‌آیند که نیم ساعت بمانند و بروند.

وسط عکس دیدن‌ها یاد ماجراهایمان می‌افتیم. اولش می‌خندیم و می‌خندیم، آخرش دلمان می‌گیرد. هر کاری که می‌کنیم آخرش همین‌طوری می‌شود. برای هم تعریف می‌کنیم از داستان‌های هزار بار تعریف کرده. از خودمان که داریم کم می‌شویم (تعدادمان را نمی‌گویم). از پدر و مادرشان که این روزها خودشان را زود می‌رسانند خانه که بیشتر ببینندشان و این‌ها نمی‌توانند خانه باشند. از زلف‌های بر باد. از خانه‌های بر باد. از باد. این موقع‌های سال یادمان می‌آورد که آدم‌ها هیچ وقت سِر نمی‌شوند. این‌ها که می‌روند، انگار همان روز اول است. انگار همان روزی است که دکتر رفت، همان روزی که خباز رفت، همان روزی که مهیار و مهدی رفتند، همان روزی که آرش رفت، همان روزهایی که بقیه رفتند... شاید از آن روزها هم سخت‌‌تر... آخرش هم می‌بینیم که نیم ساعت شده است چند ساعت...

شاید آن روز که داشت همین‌طور چرند می‌گفت، فکر نمی‌کرد این "گروه" ای که دارد می‌سازد، می‌شود همه‌ی زندگی ما. نمی‌دانست که "گروه" می‌شود "ما". دو تا گروه درست شد. آخرهای سال 82 بود دیگر، نه؟ دو تا گروه شدیم. یک گروه که همه‌ی چیزهای خوب را داشت، یک گروه که همه‌ی چیزهای به درد نخور را داشت. ما هم زور زدیم که برویم توی گروهی که همه‌ی چیزهای به درد نخور را داشت. آخرش هم نفهمیدیم که آن‌جا راهمان دادند یا نه. آخر صاحب‌هایش هشتادی بودند. صبح تا شب حرف "گروه" بود. این‌که فلانی توی گروه هست یا نه.(حالا انگار همه عاشق این بودند که بیایند توی گروه.) فلانی معلق ِ گروه است. فلانی رئیس گروه است. هر کسی توی گروه پستش چیست.  این آخرها را یادم می‌آید که رئیس می‌گفت "آقا گروه پاشید". آن گروهی که همه‌ی چیزهای خوب را داشت، هنوز هم همه‌ی چیزهای خوب را دارد. این گروه ولی...

آن روز را یادم می‌آيد که نشسته بودیم و فهمیدیم که ما 4 نفر توی فامیلی‌هایمان "ت" و "ج" داریم. یک روزه همه‌مان TJ شدیم. برای دوست داشتن بهانه می‌خواستیم که پیدا کردیم. 4 نفر شدیم که همه چیزمان قرینه بود. دو تا هشتادی، دو تا هشتاد و یکی. دو تا سیگاری، دو تا غیر سیگاری. هزار تا از این دوتایی‌ها پیدا کردیم. تا دو سه روز دیگر قرینه‌گی‌مان بیشتر هم می‌شود. دو تا که هستند، دو تا که نیستند. فکر می‌کنم آخرش شدیم 4 تا که دل‌مان برای هم پر می‌زند. یادت می‌آید؟ سال پیش بود، همین موقع‌ها. یکی‌مان می‌خواست برود. جمع شدیم و برای TJs مرام‌نامه نوشتیم که بند اولش این بود که "تی جِیز هیچ مرام و مسلکی ندارد". دلم برای آن جیزهای چهارتایی تنگ شده. همانی که سال‌ها باید حسرتش را بخوریم.

 حالا شما که نباشید، خیلی مهم نیست که چهارشنبه سوری‌ها کجا برویم. شما که نباشید، خیلی مهم نیست که کسی توی دانشکده هفت‌سین می‌چیند یا نه. مهم نیست که شام کجا می‌رویم. مهم نیست که رئیس گروه چه کسی باشد. مهم نیست که تیم دانشکده چندم می‌شود. مهم نیست که پرسپولیس ببرد یا نه. مهم نیست که کسی عاشق بشود یا نه.

حالا شما که نباشید، دلم تنگ می‌شود برای بولینگ رفتن. دلم تنگ می‌شود برای تولد گرفتن‌هایتان. دلم تنگ می‌شود برای خانه‌ی خیابان شادمان. برای خانه‌ی آبفا. برای فوتبال دیدن‌های دسته جمعی. برای فیلم دیدن‌های دسته جمعی. برای کلاس زبان رفتن‌هایمان. برای قشم و زنجان و بابلسر و همدان و گرگان و دوبی. برای افطارهای با شما. برای توچال. برای علافی‌هایمان. برای جشن‌های آخر سال. برای استادیوم. برای 17 به در. برای باغ حمیدی. برای شورا پارتی‌ها. برای تخته نوشته. برای lone cowboy. برای دربند. برای فتح خانه‌ی بچه‌ها. برای پارک پرواز. برای پرپروک و لیموترش و نشاط. برای... 

دلم تنگ می‌شود برای مهربانی‌هایتان. برای بداخلاقی‌هایتان. برای خنده‌تان. برای گریه‌تان. برای خودتان... 

پ‌ن: پست قبلی به درخواست عزیزی برداشته شد.